۱۳۸۹ فروردین ۳۱, سه‌شنبه

شی گشتگی حکومت دینی

علی افشاري

بررسی عملکرد تاریخی نظام جمهوری اسلامی در ترازوی معیار ها و موازین حکومت دینی و نظریه ولایت فقیه در شرایط کنونی ایران اهمیت بسزایی دارد. البته تاکید بر این اهمیت بدین معنا نیست که نفس حکومت دینی و یا نظریه ولایت فقیه خالی از ایراد و اشکال است و سپس نتیجه گیری کرد که با انتخاب کارگزاران درست و اصلاح کج روی ها ، این نوع از نظام سیاسی کارامد بوده و می تواند مطالبات مردم و نیاز های توسعه کشور را برآورده سازد. بلکه بر عکس ، هدف روشن سازی بی پایه بودن ادعای وجاهت شرعی حکومت است تا مشخص کرد که رفتار حکومت حتی با تفسیر انتصابی از ولایت مطلقه فقیه هم تناسبی ندارد و حجم زیاد تعارض ها ،ادعای دینی بودن ، اجرای تکلیف الهی و عمل به رسالت آسمانی آن را کاملا زایل می سازد.

روشنگری پیرامون این واقعیت ، با خلع سلاح کردن حکومت از ابزار دین ، موجودیت آن را تضعیف می کند و هم باعث ریزش بخشی ازنیروهای متدین جامعه می شود که همراهی با حکومت و یا مقاومت در برابر تغییر و اصلاح آن را بخشی ا زتکلیف دینی خود می دانند.

بدون هرگونه اغراق باید گفت که عملکرد نظام سیاسی با هیچکدام از تعاریف و اصولی که قرآن ، سنت پیامبر، آراء علمای صاحب نظر شیعه ،روایات باقی مانده از معصومین تطابق ندارد و تفاوت و فاصله عظیمی بین آنها وجود دارد . فرمالیسم ، شی گشتگی و از خود بیگانگی یکی از وجوه چرایی این شکاف را تبیین می کند.

ادعای طرفداران حکومت دینی و امتزاج دین و دولت در کلیه شکل ها و نظریه ها این است که این برساخته در خدمت ترویج و تحکیم باور های دینی و موازین شرعی است و همچنین ضمن خشنود سازی پرودگار سعادت و نیک فرجامی انسان ها را نیز به ارمغان می آورد.

در واقع بر مبنای ادعای آنها حکومت دینی یک ابزار است که فایده مندی آن تابعی از خدمت به رشد و گسترش باور های مذهبی است و اصالت بالذات نداشته و به خودی خود فاقد ارزش است. همچنین حدود و دامنه شمول آن محدود به چهارچوب شرع می گردد. چهارچوب شرع نیز اصول مختلفی را در بر می گیرد که اهم آنها عبارتند از مبارزه با ظلم ،برقراری اصول دین ،تحصیل عدالت ،رستگاری آدمیان، اجرای احکام اولیه و ثانویه شرع که در قالب فقه تجلی یافته است ،آزادی ، رعایت امنیت و حقوق مردم ،عدم ضرر رسانی به اموال ، نفوس و آبروی ملت ،دفع عقاید انحرافی ،ترویج معنویت و ...

جمیع روایت ها و قرائت های موجود از ولایت فقیه، محدوده حکمرانی ولی فقیه را محدود به دو حوزه فقاهت و عدالت می نمایند.

در اصل فردیت و خواسته های شخصی حاکم اسلامی موضوعیت ندارد و وی صرفا باید بر اساس اصول راهنمای شرع و استفاده از عقل متعارف زمانه در مسائل منطقه الفراغ شرع زمامداری اش را انجام دهد.

او مجاز نیست تا خودسرانه بر اساس تشخیص فردی خودش مطلق العنان بالعنان بتازد و خود را پاسخگو در هیچ زمینه ای نداند. نگرانی از وجود هوی و هوس و غلبه نفسانیات باعث شده است که علمای دین هواره با وسواس بر نظارت جامعه مسلمین و اجرای فرضیه امر به معروف و نهای از منکر تاکید زیاد بکنند تا جلوی انحراف احتمالی حاکم گرفته شود.

این اصل در مورد معصومین به دلیل آنکه عصمت داشته اند ، در نظر گرفته نمی شده است البته تا جایی که مسلم بوده است که امور از سوی خداوند وحی می شده است اما در مواردی که نظر شخصی معصومین مطرح بوده است دیگر تبعیت مطلق وجود نداشته و به بحث و گفتگو می پرداخته اند و در موادری نیز نهایتا نظر شخصی معصومین پذیرفته نمی شده است. اساسا عصمت پیامبر در امور مربوط به خداوند ، حلال و حرام شرعی ، وجوب و عبادات مورد توجه قرار می گرفته است و در زمینه سیاست و مملکت داری و یا تصدی خدمات عمومی دیگر صرفا نظر شحصی پیامبر و یا سایر معصومین در نظر گرفته نمی شده است. در این موارد از طریق شورا و شو ر کردن با اصحاب حل و عقد و روش های عرفی صورت می گرفته است. خود پیامبر گرامی اسلام علی رغم جایگاه رفیعش در اداره حکومت و مسائل سیاسی مشورت می کرد و بر مبنای خرد جمعی تصمیم می گرفت. حاکم اسلامی و حتی معصومین هم موظف بوده اند که فقط قوانین خدا را اجرا کنند ،عدالت را جاری سازند و مردم را راضی نمایند. فعال ما یشا نبودند تا هر طور که می خواهند عمل کنند.

بر مبنای نظر غالب فقها بزرگ در دوره غیبت جاری کردن احکام خداوند می بایست در چهارچوب فهم متعارف علما و صاحبنظران از منابع چهارگانه شرع صورت گیرد. حتما باید با قران و سیره پیامبر همخوامی داشته باشد. حاکم نمی تواند به صرف استنباط شحصی اش عمل کند بلکه باید در مشورت با اهل نظر بر مبنای اصولی که مورد اجماع است حکومت نماید. آیاتی در قران وجود دارد که انبیا به صراحت برجستگی شان را ناشی از برخوداری از فیض دریافت وحی بر می شمارند و در غیر آن، خود را مانند دیگر افراد عادی به حساب می آورند.

به عنوان مثال آیه 10 سوره ابراهیم که از زبان پیامبران به مردم عادی می گویند : درست است که ما بشریم و امتیازی بر شما نداریم ولی خداوند جهان از میان بندگانش هر کسی را بخواهد بر او منت می گذارد و به مقام رسالت انتخاب می نماید. و یا به دفعات ذات اقدس الله پیامبر را مخاطب قرار می دهد که به بندگان بگو من بشری هستم به مانند دیگران که فقط به من وحی می شود. این آیات به روشنی نشان می دهند که انبیا بواسطه شخصیت حقیقی خود سلطنت بر مردم ندارند .

حاکمان دینی در مقام حکمرانی باید بر اساس ضوابط عمل کنند که یکی از اصول مهم آن عدالت است. در تمامی عناوین شرعی از بزرگ و کوچک از مقام نبوت گرفته تا امام ،فقیه ،قاضی ،حاکم شرع ،امام جماعت ،عاقد و غیره همه باید عادل باشند و اگر ملکه عدالت از وجود آنان رخت بربست ،خود به خود از مقام شان خلع می شوند.

بنابراین حکمرانی دینی خودسرانه و نا مشروط نیست بلکه محدود به اصول و ضوابط و چهارچوبی است. حتی خداوند در قرآن به حضرت داوود می گوید : ای داوود تو را خلیفه روی زمین قرار دادیم تا به عدل در بین مردم رفتار کنی و هرگز از هوای نفست پیروی نکن. یعنی حتی داوود پیامبر نیز انذار داده می شود که مواظب باشد تا هوای نفس و خود محوری بر او چیره نگردد.

شماری از علمای برجسته انحراف و عقب ماندگی جهان اسلام را ناشی از خودسری حاکمان اسلامی و بی توجهی به سنت پیامبر می دانند. ملا رسول کاشانی از علمای مدافع مشروطه و صاحب رساله انصافیه دلیل بی اعتقاد شدن برخی از مردم به شریعت را هوی و هوس حاکمان اسلامی می داند که در نهایت آنچنان از اسلام راستین و سنت پیامبر فاصله می گیرند که وقتی امام زمان اقدام به اصلاح انحرافات می کنند ، اکثریت مردم فکر می کنند وی دین جدیدی آورده است. وی می گوید: "شاید این باشد سر اینکه در زمان حضرت قائم عجل الله فرجه افراد زیادی کشته می شوند ، چرا که به هواهای خود رفتار کرده و با قیاس و استحسان کم کم احکام عدلیه و قضائیه (محمدیه) صلی الله علیه و آله و سلم را تغییر داده به نحوی اصل حکم متروک و این حکم هوایی معمول گشته و حضرت قائم علیه السلام به صرف احکام آن حضرت حکم می فرماید و چون در نظر آقایان زمان آن حکم دور و مهجور و مخالف با احکامی که نتیجه هوای خودشان بود ، می آید ، منکر می شوند و قتل آنها واجب می گردد ."

" اینکه در بعضی از اخبار است (یاتی بکتاب جدید) یعنی آن حضرت کتاب تازه می آورد، سر آن همین است که در انظار و اعتقاد مردم بی قانون ، قوانین آن حضرت تازه می نماید نه اینکه دعوای نبوت فرماید. چنانکه بعضی می گویند خداوند ما را از راه حق آن حضرت نگرداند"

بنابراین بر اساس مطالبی که تا کنون ایراد شد ، نتیجه می گیریم:

1- اصل حکومت دینی و حتی قرائت های انتصابی از ولایت فقیه جنبه فردی و خوسرانه ندارد. به عبارت دیگر اراده شخصی حاکم اسلامی هیچ مدخلیتی ندارد بلکه او باید در چهارچوب معیار ها و اصول حکومت دینی عمل کند. یعنی جایگاه فردی حاکم فرع بر اصل حکومت دینی است و اصول حکومت و نتایج عملی آن متن و اساس کار را تشکیل می دهد.

2- منابع چهارگانه شرع و بخصوص فقاهت و عدالت معیارهای ارزیابی عملکرد حاکم اسلامی هستند.

3- حاکم اسلامی مصونیت ندارد . تخطی او از اصول حکومت دینی و خلاف عهد با قراردادی که با عامه مردم داشته است. سبب برکناری او می شود. این مسئله در قانون اساسی جمهوری اسلامی نیز گوشزد شده است . اعطای اختیار غزل رهبری به مجلس خبرگان نشان می دهد که ا زدید نویسندگان قانون اساسی این احتمال وجود داشته است که ولی فقیه منحرف شده و صلاحیتش را از دست بدهد.

4- عدالت نقش بسیار پر رنگی در حکومت دینی دارد. بدون عدالت ، مشروعیت حکومت دینی از بین می رود.

5- تنها در حکومت معصوم ،تا جایی که قطعیت وجود دارد آراء صادره از سوی شارع نازل شده است، حق تبعیت بی چون و چرا وجود دارد. در غیر این صورت حتما نمایندگان مردم و متخصصین در شرع باید بر امر حکومت نظارت داشته باشند و تعیین حاکم باید بر اساس مقتضیات زمان جنبه انتخابی داشته باشد و در امر ممکلت داری نیز باید با مشورت و اصل شوری صورت گیرد.

6- حاکم دینی مسئولیت در قبال عملکردش دارد و نمی تواند هر طور که پسندید عمل کند بلکه باید در چهارچوب ضوابط و معیار های مربوطه حکمرانی کند.

7- پذیرش مقبولیت و رضایت مردم در محقق شدن حکومت دینی جنبه ضروری دارد . با اجبار و اکراه نمی توان چنین حکومتی ر اشکل داد ولو کاملا حقانیت داشته باشد.

8- حکومت دینی یک برساخته و ابزار است که جنبه مقدس و ارزش بالذات ندارد بلکه ارزشمندی آن تا جایی است که بتواند گسترش باور های دینی و سعادت و رفاه آدمیان را به ارمغان بیاورد.بعنی محتوی و برونداد این حکومت اهمیت دارد نه نفس وجود آن. جنبه نهادی و فرمال آن فی نفسه مطلوبیت ندارد.

حال اگر رفتار حکمت را بر اساس اصول فوق رصد کنیم در می یابیم که جمهوری اسلامی یک انحراف کامل از تمامی ضوابط لازم برای حکومت دینی است. سنگ بنای جمهوری اسلانی بگونه ای شکل گرفت که از ابتدا اصل حکومت بر فراز همه امور و در صدر قرار گرفت . اطلاق پسوند مقدس به نظام جمهوری اسلامی از سوی رهبرانش به خوبی این مسئله را نشان می دهد که اصل حکومت ونظام در سرلوحه قرار گرفته است و چگونگی عملکرد آن تحت الشعاع مقدس بودن شاکله حکومت و ضرروت بقاء آن قرار گرفته است .

جمله معروف آیت الله خمینی که حفظ نظام از اوجب واجبات است ، نشان می دهد که خود نظام چنان فربه و قداستی یافته است که وجود و حفظ آن بر هر اصلی مقدم است . آیت الله حمینی یک بدعت دیگر نیز به جای گذاشت که برای اولین بار در کسوت یک مرجع شیعه ،لزوم تطابق وتبعیت نظام از احکام ثانویه و اولیه اسلام را رد کرد و با این استدلال که ولایت فقیه شعبه ای از حکومت رسول الله است ،تصمیمات حکومت را بر فراز احکام شرع قرار داد. بر این اساس حاکم اسلامی می تواند بر اساس مصلحت احکامی چون نماز و شرع را تعطیل کند! این تلقی از سوی برخی دیگر از روحانیون حامی حکومت تا جایی به افراط کشیده شد که آیت الله آذری قمی مدعی گشت : "ولی فقیه حتی می تواند توحید که زیر بنا و جوهره ادیان آسمانی است ،را نیز تعطیل کند."

تاکید بر ولایت مطلقه فقیه و اختیارات نا محدود آن تعریف و شکل جدیدی از حکومت دینی را خلق نمود که اینبار احکام واصول دینی در خدمت حکومت هستند که هر طور حکومت خواست با آنها رفتار کند و یا اساسا آنها را کنار بگذارد. یعنی حکومتی که خود داعیه اسلامی دارد به گونه ای تحول می یابد که قالب و فرم و مصلحت حکومت و خواست حاکم مبنای کار قرار می گیرد و اصول اسلامی متروک و مهجور می گردد!

 اینجا نقطه ای است که حکومت کاملا از جنبه و محتوی ایدئولوژیک خود تهی می گردد و صرفا به بستری برای مانور شخص و یا گروه حاکم تبدیل می شود. در این حالت بر خلاف شروط لازم حکومت دینی ، اراده شخصی حاکم وتشخیص فردی وی حرف آخر را می زند و او خود را ملزم به رعایت اصول و قرار داد نمی داند و بالاجبار حکمرانی اش جنبه خود سرانه پیدا می کند و یک استبداد تمام عیار می شود.

ممکن است عده ای بگویند که آیت الله خمینی اختیارات مطلقه را برای نظام می دانست نه برای شخص ولی فقیه! نظام نیز بر اساس قانون اساسی باید خواست مردم را در نظر بگیرد. ایشان می خواسته از این طریق در هنگام بروز تعارض بین مصوبات مجلس به عنوان ترجمان رای مردم با احکام شرعی ،راه ر ابرای تصویب آنها هموار گرداند.

چنین ادعایی بر تکیه گاهی سست استوار است . چون وقتی حکومت از هر گونه ضابطه و چهار چوب تحدید کننده آزاد می شود ،دیگر قدرت هست که سرنوشت همه چیز را تعیین می کند. این قدرت نا محدود همان لویاتانی است که بشر به حکم تکاملش با ابزار قانون آن را مهار کرد. اما تدبیر آیت الله خمینی خواسته و یا ناخواسته این لویاتان را از حصار های نسبی تاریخی اش در ایران آزاد کرد که با توجه به اینکه خود را مقدس هم می داند ، به مراتب ویرانگری بیشتری را به بار آورد.

از سوی دیگر مرکز ثقل در قانون اساس شخص ولی فقیه است که در هندسه نظام تصمیم گیری در محور قرار می گیرد و بنابراین مطلقه کردن ولایت فقیه عملا به نا محدود شدن احکام و تصمیمات ولی فقیه منجر می شود. در واقع اراده شخصی وی بر سرنوشت کشور و مردم حاکم می گردد.

مروری بر عملکرد حکومت نشان می دهد که دقیقا این اتفاق افتاد و شی گشتگی و از خود بیگانگی کاملا برای جمهوری اسلامی اتفاق افتاد که به جای آنکه اصول اسلامی و باور های مذهبی را تقویت و اعتلا بخشد و همچنین عدالت و سعادت انسان ها را به بار آورد عملا با دولتی کردن دین ،مناسبات قدرت و آفات آن مد نظر قرار گرفت و استبدادی فوق الاستبدادات که خود را مقید به هیچ اصلی جز تشخیص فردی ولی فقیه و یا هیئت حاکمه ملزم نمی داند ،را پدیدار ساخت .

اگر چه در ابتدا ولایت فقیه به معنای ولایت بخش مدافع حکومت حوزه و روحانیت بر جامعه و حکومت تفسیر می شد ولی به مرور به سمت حکومت فردی پیش رفت . در حال حاضر آقای خامنه ای در نهایت تصمیم گیر امور است که بی نیاز از توضیح است که عملکرد وی نه با عدالت سازگاری دارد و نه با اصول فقاهت. در اصل دین و اسلام در خدمت حکمرانی خودکامه وی قرار گرفته اند که در پوشش شرع و اجرای هندسه الهی ، عطایا ومزایای قدرت را نثار جریان حامی اش در حکومت می کند . در اصل هم اسلام ،هم اصل حکومت دینی، هم حقوق ملت ،هم منافع ملی کشور گروگان قدرت طلبی عده ای قرار گرفته اند که نظریه ولایت فقیه مطلقه و رها کردن آن از تمامی قیود و شرایط لازم ،ستون فقراتش را تشکیل می دهد.

بنابراین جمهوری اسلامی بر اساس ضوابط مشخص و مورد توافق در اندیشه سیاسی شیعه یک انحراف آشکار و کامل است. این انحراف هم از نتایج عملی و عملکرد تاریخی حکومت نشات می گیرد و هم جنبه های تئوری ، مبانی مشروعیت و تلقی بنیانگذار آن در اصل موجب شکل گیری آن می گردد.

منبع سايت جرس

http://www.rahesabz.net/story/13815/

۱۳۸۹ فروردین ۲۸, شنبه

جنبش سبز در برابر دروغ

آرش بهمنی

تاکنون درباره جنبش دموکراسی خواهی مردم ایران که در دنیا با نام جنبش سبز شناخته می شود، و خواسته های آن، سخن فراوان گفته اند؛ از مطالبات و خواسته ها و آرزوها، امانگارنده اما بر این عقیده است که در حالتی کلی جنبش سبز بر ضدیت با "دروغ" بنا شده است: دروغی که سال هاست مردم را می آزارد. حاکمیت به دروغ ادعای دموکراسی دارد، به دروغ ادعای حفاظت و صیانت از آرای مردم را دارد، به دروغ خبر از آزادی مطبوعات می دهد، به دروغ از کرامت انسانی سخن می گوید و...

جنبش سبز امروز می خواهد در برابر این دروغ ها بایستد. دروغ هایی که مردم و فهم و شعور آن ها را به بازی می گیرد. اما برای آنکه با دروغ مبارزه کنیم، نیاز است که خود در این دام نیفتیم. شاید جوانان آرمان خواهی که  ابتدا دل در گروی جمهوری اسلامی داشتند، از دروغ بیزار بودند، اما کمی بعد خود به شیوه های مختلف، دروغ را پیشه کردند. یک بار از  سر مصلحت نظام و دیگر بار بر سر حفظ نظام. گاهی نیز بر این بودند که در مقابل رژیمی که دروغ می گوید، جز با دروغ نمی توان مبارزه کرد.

امروز اما تجربه سی سال گذشته پیش چشم ماست. آنکه برای پیروزی دروغ می گوید، برای حفظ قدرت خویش نیز به دروغ متوسل خواهد شد. دروغ تنها این نیست که راست را نگویی، بلکه گزینش از میان واقعیت ها و اعلام آن خود نوعی از دروغ است.

این آفتی است که متاسفانه چندی است در جنبش سبز نیز نمایان شده است. اصولا به بهانه مخالفت با سیستم حاکم، نمی توان هرحرفی را بر زبان راند و هر سخنی را گفت، تا نظام موجود تضعیف شود. برای اثبات حقانیت جنبش سبز نیازی به داستان سرایی درباره شکنجه ها در زندان یا فشارها بر رهبران یا تعداد تظاهرات کنندگان نیست. برای اثبات حقانیت جنبش سبز، خود جنبش سبز کافی است. دروغ گفتن یا نگفتن همه حقیقت، تنها باعث لطمه خوردن به جنبش سبز می شود. اینکه درباره تعداد شهدا اغراق کنیم یا شکنجه ها را بیش از آنچه بوده بیان کنیم، تنها می تواند جنبش را بی اعتبارتر کند.

برای آنکه متهم به زدن حرف های بی پایه و اساس نشوم، شاید لازم باشد چند مثال را ضمیمه مطلب کنم. در روزهای اخیر بسیار در سایت های مختلف مخالف جمهوری اسلامی می خوانیم که اکثریت قریب به اتفاق مردم با جمهوری اسلامی مخالف هستند و حجم شعارنویسی ها با شدت هر چه بیشتر ادامه دارد. نمونه چنین تبلیغاتی در روزهای تظاهرات هم منتشر می شد. روزهایی که اخبار برخی سایت ها حکایت از حضور میلیاردی(!) مردم در تظاهرات داشت. چرا راه دور برویم؟ آخرین نمونه آن، مراسم 22 بهمن بود که برخی سایت ها واضح و روشن خبر از حضور گسترده مردم و مصادره این روز به نفع مخالفان می دادند. اما آیا واقعا این قضیه واقعیت داشت؟

نباید فراموش کرد که برای مبارزه با دروغ، اسلحه ای جز راستی نمی توان به کار برد. استفاده از حربه دروغ برای مبارزه ـ به بهانه اینکه هدف، وسیله را توجیه می کند ـ  تنها نتیجه ای که در بر خواهد داشت این است که ما را از چاله به چاه خواهد انداخت. یعنی همان تجربه ای که یک بار در سال 57 آن را تجربه کرده ایم.

دروغ و اغراق درباره کشته شدگان در آن سال ها نیز برای آنکه به مردم اثبات شود رژیم سلطنتی، رژیمی دیکتاتور است، دیدیم که به چه سرانجامی رسید.

اکنون باید مراقب باشیم که تجربه سی سال گذشته را بار دیگر تکرار نکنیم که از شر دروغ گویی رها شویم و در دام دروغ گویان متعدد بیفتیم.

منبع سايت روز آنلاين

http://www.roozonline.com/

یاسریوسف زاده، یک ماه درسلول انفرادی

یکی از فعالان حقوق بشر در بابلسر به کمپین بین المللی حقوق بشر امروز گفته است که دانشجویی به نام یاسر یوسف زاده که رتبه ۲۱ کنکور کارشناسی بود که لیسانس خود را از دانشگاه صنعتی شریف و فوق لیسانس خود در رشته مکانیک را از دانشگاه پلی تکنیک اخذ کرده و رئیس ستاد ۸۸ موسوی در شهرستان بابلسر بود بیش از یک ماه است که در زندان اداره اطلاعات ساری در سلول انفرادی نگهداری می شود و وضعیت جسمانی بسیار نامناسبی دارد.

وی از زندانیانی است که تا کنون کمتر اسمی از وی در رسانه ها برده شده است. به گفته منبع یاد شده اداره اطلاعات این شهرستان شمالی کشور گفته است که وی همکاری نمی کند. منبع یاد شده همچنین به کمپین گفت احتمال زیادی وجود دارد که این فعال سیاسی جوان در حال تحمل فشارهای پیش از اعتراف گیری باشد، چرا که نه تفهیم اتهام شده و نه اجازه داده شده است که با وکیل خود ملاقات کند.

منبع سايت روز آنلاين

http://www.roozonline.com

۱۳۸۹ فروردین ۲۴, سه‌شنبه

قدمی همگانی برای آزادی زندانیان سیاسی

 

آرمان محمد پور

1- برای رهایی زندانیان سیاسی چه میتوان کرد؟ سهم ما برای کمک به رهایی زندانیان از بند چه میتواند باشد؟

شاید آزادی تعداد زیادی از زندانیان سرشناس پیش از نوروز باعث شده تا اسیران مانده در زندان را فراموش کرده و یا دربند بودن آنها را سرسری بگیریم، درحالیکه تعداد آنها کمتر از آزاد شدگان نیست و بعضی از آنها مانند احمد زیدآبادی و مسعود باستانی طولانی ترین دوران زندان پس از انتخابات را داشته اند و همچنین زندانیان دیگری چون منصور اصانلو سالهاست که رنج حبس را تحمل میکنند.

برای تحقق خواسته آزادی تمامی زندانیان سیاسی باید جنبش سبز تکانی به خود دهد و خودی نشان دهد. سکوت و بی تحرکی ما در برابر اسیری آزادیخواهان دربندمان، فرزندان ماکیاولی را مغرور میکند که اراده مقاومت و خواست تغییر در مردم را نیز به اسارت درآورده اند.

2- اگر چه اعتراضات در لایه بیرونی و شکل خیابانی آن کمرنگ شده است اما اعتراض در زیر پوست شهر و در رگ مردمانش جریان دارد. این حقیقت حتی بر حاکمیتی که ماهها به سرکوب اعتراضات مسالمت آمیز مردم پرداخته نیز پوشیده نیست. کسانی که به وضع موجود معترضند و خواهان بدست آوردن حقوق مدنی خویش هستند، باید یکبار دیگر حضور خود را و زنده بودنشان را نشان دهند. اعتراضات خیابانی نباید تنها شیوه حضور اعتراضی در خیابان باشد بلکه میتوان در خیابان در شکلی غیر از تظاهرات خیابانی حضور داشت و نمود اعتراض را به تصویر کشید. دوباره باید به طریقی در کنار هم بودن را تجربه کنیم درحالیکه امکان سرکوب نیز برای خشونت ورزان مهیا نشود.

بدین منظور پیشنهاد میکنم که هر کدام از ما چند قدمی برداریم. قدم هایی واقعی با پاهای خود. چند قدم برای آزادی زندانیان سیاسی، چند قدم برای زنده نگه داشتن اراده تغییر و چند قدم برای اثبات نارضایتی و معترض بودن به وضع موجود. آری بیایید با هم یک روز در هفته را قرار بگذاریم تا همگی بخشی از مسیرهای رفت و آمد روزانه مان را پیاده طی کنیم. حضور در خیابان و قدم برداشتن در مسیرهایی که همراهان و هم رنگان و همنظرانمان در آن هستند. برای چند ده دقیقه ای نگذاریم که ماشینها ما را در واحدهای پنج تایی یا چندتایی جدا سازند و جریان انسانی ما را در قفس خودروها محبوس کنند. ما یک روز در هفته، (که پیشنهاد من روز چهارشنبه است)، بخشی از (یا تمامی) مسیر خانه تا مدرسه، خانه تا شرکت، خانه تا اداره، خانه تا مغازه، خانه تا دانشگاه و (یا) برعکس را پیاده میرویم تا در رگهای شهرمان حضور داشته باشیم. تا یکدیگر را ببینیم. تا به یکدیگر علامت دهیم که ما و مبارزه ما و احساس حق خواهی و آزادیخواهی ما زنده است و جریان دارد.

3- پیاده پیمایی ما براستی حرکتی سبز است. به مفهوم واقعی کلمه. چرا که هم حرکتی مدنی است و هم حرکتی دوستدار طبیعت و محیط زیست. هم جنبش مان را زنده نگه میدارد و هم هوای شهرمان را پاکیزه میسازد. هم با تکثیر امید به سلامت روحی ما کمک میکند و هم با پیاده روی به سلامت جسمی ما یاری میرساند. این حرکت تظاهرات خیابانی نیست که حکومت بخواهد افراد را از آن منع کند و یا بخاطرش تهدید کند. این حرکت نیاز به تعداد مشخصی از افراد و مسیرهایی خاص برای آغاز ندارد که هر فردی در هر نقطه ای و هر مسیری خود به حرکت شکل میدهد و در کنار خود همواره افرادی را مییابد که با او هم قدم هستند. این حرکت نمودی از بروز فیزیکی یک شبکه اجتماعی است که در آن هر فرد نقش برابری با دیگران دارد. اگر حتی تنها یک نفر به پیاده پیمایی اقدام کند، هیچ ضرری نخواهد داشت بلکه فایده دوگانه سلامت روحی و جسمی نصیب او میشود. هر کس در پیش وجدان خود میداند که برای آرمانهای انسان دوستانه و آزادیخواهانه قدمهایی برداشته است و حضور خود را به رخ خیابان کشیده است و وجودش را دوباره برای تغییر به حرکت درآورده است. در ضمن فصل بهار و طراوت آن، مشوق پیاده پیمایی جمعی ماست و بهانه سختی و سستی را از ما میگیرد.

4- پیاده پیمایی حرکتی نمادین است اما واقعی و مستمر. مدنی و مسالمت آمیز است. نمود و پیام دارد و بتدریج همگانی میشود و هرچه فراگیر تر شود، پرطرفدار تر میشود و اثرگذارتر. از اینرو این حرکت نیاز به حمایت و همراهی رهبران نمادین جنبش سبز دارد و البته تمامی فعالان مدنی. شاید انتظار نابجایی نباشد که آقایان موسوی و کروبی نیز در روز تعیین شده خود بخشی از مسیرشان را پیاده بپیمایند و این همراهی را اعلام عمومی کنند تا هم انگیزه ای برای دوستدارانشان بیافرینند و هم بار دیگر همراهی شان را با بدنه جنبش به نمایش بگذارند. آنها یقینا بیش از دیگران وظیفه و دغدغه اخلاقی حمایت از اقدامی برای آزادی زندانیان سیاسی و همچنین تحرک دوباره بخشیدن به جنبش را دارند.

5- حرکت پیاده پیمایی ما قدمهاییست که میخواهیم با هم برای آزادی زندانیان سیاسی برداریم. از اینرو این حرکت مطالبه محور است و خواسته و هدف مشخصی را دنبال میکند. مخاطب این حرکت حاکمیتی است که ماهها شریف ترین افراد این آب و خاک را بیگناه به بند کشیده و آنها را به اتهامهای واهی محکوم کرده و حتی حقوق زندانیان را نیز از آنها دریغ میدارد. ما با این حرکت آهسته و پیوسته میخواهیم تا که بخشی از خواسته های جنبش را طلب کنیم. از اینرو تناوب قدمهای ما متناسب با واکنش حاکمیت خواهد بود. ما تا زمان آزادی زندانیان سیاسی و یا اعطای مرخصی به آنها، به تناوب هر هفته قدم برمیداریم و پیاده پیمایی میکنیم اما اگر ساختار قضایی حکومت قدمی بردارد و زندانیان را آزاد کند و یا به آنها اجازه مرخصی دهد، ما از تناوب حرکتمان میکاهیم و ماهی یکبار به پیاده پیمایی جمعی سبزمان ادامه میدهیم.

6- برای آزادسازی زندانیان سیاسی نیاز به اقدامی هماهنگ در داخل و خارج کشور وجود دارد. حرکت هفتگی پیاده پیمایی در داخل کشور میتواند با حرکتی نمادین و مشابه توسط ایرانیان خارج از کشور نیز همراه شود. شاید در کشورهایی که امکانش هست، ایرانیان بتوانند در اقدامی جمعی به دویدن و یا دوچرخه سواری در آن روز اقدام کنند و یا که آنها نیز در این روز ساعتی را دور هم جمع شوند و برای کمک به آزادسازی زندانیان و خانواده آنها به گفتگو و یافتن راهکاری بیندیشند. نفس با هم بودن و گفتگو و پشتیبانی از زندانیان خود باعث رشد جنبش مدنی ما خواهد گردید و به گسترش و تحکیم شبکه های اجتماعی مان کمک خواهد کرد.

7- اقدام به پیاده پیمایی (یا راهپیمایی) بمنظور کسب حقوق مدنی و آزادی زندانیان در دیگر جنبشهای مدنی در جهان نیز تجربه شده است. راهپیمایی گاندی در هند، پیاده پیمایی و بایکوت اتوبوسها در مونتگمری در جنبش ضد تبعیض نژادی آمریکا به رهبری مارتین لوترکینگ نمونه های معروفی از این حرکت هستند. بیایید از هفته آینده، یک روز در هفته (پیشنهاد روز چهارشنبه) را تا آزادی زندانیان سیاسی نامدار و گمنام تا حد امکان پیاده به سر کسب و کار خود برویم تا هم قدمی کوچک برای آزادی آنها برداشته باشیم و هم اینکه جنبش مدنی و سبز خود را جانی دوباره ببخشیم و سلامت جسمی و محیطی خودمان را بهبود دهیم و در کنار هم قدم برداشتن را تجربه کنیم و از حضور یکدیگر نیرو بگیریم و پیام حضور مستمرمان را به حاکمان برسانیم. من بعنوان یک فرد کوچک از جنبش مدنی این پیشنهاد را مطرح کردم و یقینا با نظر دیگران میتواند تکمیل شود اما آنچه مهم است، آغاز قدم برداشتن ما در خیابانهای میهنمان و حضور جمعی مان در تمامی نقاط جهان است تا سرزمینمان گرمی و شور را از نزدیک و دور احساس کند.

من اگر بنشینم، تو اگر بنشینی، چه کسی قفل در زندان را بگشاید

بهترینها همه در زندانها می مانند

من اگر برخیزم، تو اگر برخیزی، مطمئن باش که زندانبان هم برخیزد

قفل در بگشاید، پیش از آنکه من و تو بگشاییم

منبع سايت روز

http://www.roozonline.com/persian/news/newsitem/article/2010/april/13//-702caca6f4.html

۱۳۸۹ فروردین ۲۰, جمعه

هشدار! بسیار مهم!

نوشابه امیری

nooshabehamiri@yahoo.com

گردانندگان نظام امنیتی جمهوری اسلامی سالهاست شیوه یکسانی را در برخورد با مقوله زندان و زندانی به کار می گیرند. این شیوه از فرط تکرار نخ نما شده، اما عجب آنکه هنوز کارآیی خود را از دست نداده است. شیوه ناجوانمردانه ای که با سوء استفاده از دردها و آلام زندانیان و خانواده آنان، و نیز سوار بر موج کوبنده سانسور، یک نقطه را هدف می گیرد: پراکندن جمع متحد زندانیان و خانواده های آنان. در برابر هم قرار دادن زندانی و زندانی؛ تفرقه افکنی میان خانواده زندانیان، میان سران و اعضای ساده، میان جامعه با بخش زندانی . . . این شیوه ها را اگر نشناسیم و به مقابله با آن برنخیزیم، چیزی نمی گذرد که زخمی و تنها، در میانه رهایمان می کنند و جانی دوباره می گیرند از آتشی که خود افروخته اند و با هیزمی که از جان سوخته ما باقی گذارده اند.

آنچه از داستان های امروز زندان و زندانی می شنویم؛ حکایت تکراری همه سال هاییست که "سربازان گمنام امام زمان"، از یک سو، زندانی را در هم می شکستند و او را در برابر یار دیروز قرار می دادند و از سوی دیگر، خانواده های زندانیان را به جان هم می انداختند؛ من ازدهه 60 می گویم؛ شما با امروز قیاس کنید.

در طرح امنیتی آقایان:

 زندانیان باید نسبت به یکدیگر بدگمان شوند. هر زندانی باید در دنیایی که زندانبان برایش می سازد، دست و پا بسته، بی خبر، درد کشیده، زخمی و تنها، در دوستی که تا دیروز در کنارش  زندگی می کرد، دشمنی ببیند بی اخلاق، یک "مامور"، یک خبرچین. کسی که پیش از این هم مامور بوده، کار می کرده با دستگاه.

زندانی باید باور کند که بالادستی ها به او خیانت کرده اند. باید قبول کند که سران در حال سازش اند و در شرف معامله بر سر همه چیزهایی که او به خاطرش در بندست. بی جهت نیست که زندانی را می زنند و می گویند: چرا حرف نمی زنی وقتی بالاتری ها دارند مثل بلبل اعتراف می کنند. خودشان را کشیده اند کنار. سازش کرده اند. مصاحبه کرده اند؛ توبه؛ از "آقا" طلب عفو کرده اند، آن وقت کتکش را تو می خوری. می دانی چرا فلانی در دادگاه حرف نزد؟ تبانی کرده که در مورد احمدی نژاد حرف نزند، . . . علت دارد که زندانی را می زنند و می گویند: سران اتاق اختصاصی دارند، با تلویزیون. غذایشان را از خانه می آورند. دیدار حضوری مرتب دارند . . . کتاب، روزنامه، اینترنت . . .

همان گونه که از آن سو زندانی بالادست باید به این نتیجه "رسانیده شود" که پایین دستی ها از او بریده اند؛ باورش ندارند، از او اعلام برائت کرده اند، بالا تا پایین اش را گفته اند . . . شکایت کرده اند، اظهار ندامت، اقرار به فریب خوردگی . . .

طرح امنیتی آقایان، یک سوی دیگر هم دارد: بیرون زندان.

خانواده زندانی باید در شرایط بی پناهی و بی قانونی، سرنوشت خویش و دیگری را در کنار هم گذارد و دائم از خویش بپرسد: چرا آن یکی آزاد شد؟ وثیقه آن یکی چرا کمترست؟ زندانی من در انفرادیست، زندانی او چرا در عمومیست؟ زندانی مرا به گوهر دشت و قزل حصار فرستاده اند؛ اینها چرا در کنار زندانیان عادی نیستند؟ . . .

خانواده آنکه در شرایط سخت تر مادی ست، مکنت آن دیگری به زیر سئوال می برد؛ وثیقه ای که او دارد برای دادن، و وثیقه ای که او را توان پرداختش نیست . . .

و عاقبت حرف هایی که از زندان بیرون می آید: آن یکی مامورست؛ مواظب آن دیگری باشید؛ از خانواده فلانی فاصله بگیرید؛ او صدایش از جای گرم برمی خیزد . . .

و سخنانی همه در این راستا که در خدمت یک طرح است؛ طرحی که طراحانش در فضای سوء ظن، شایعه، دروغ، تفرقه . . . و در یک کلام در مردابی که تنها، کرم هایی همانند را می طلبد، به حیات خویش ادامه می دهند. طراحانی که زمین و زمان را به هم می دوزند تا آفتاب حقیقت بر خاستگاه شان نتابد؛ که جهان به تمامی در شب سپری شود؛ که ماه همیشه در پس ابر باشد؛ که کس نداند کی، کیست، چیست.

جهان اگر چنین نماند، آفتاب آزادی اگر بتابد، قانون اگر نرم جای انسانی شود، اینان یک به یک جان می بازند؛ می میرند؛ پایان می یابند. طراحی نمی ماند و طرحی هم.

هشدار که به تابش آفتاب یاری رسانیم، نه به درازای شب. به برآمدن ماه، امید دوزیم نه به ابری که همیشه می ماند؛ به خشکی مرداب ها یاری رسانیم؛ نه به تغذیه بهتر کرم ها؛ آفتاب باشیم، نور، روشنایی. جهان، داستان پیروزی نور برتاریکی ست.

منبيع سايت روز

زمین بازی سردارها، زمین ما

نوشابه امیری

nooshabehamiri(at)yahoo.com

صحنه رد شدن ماشین نیروی انتظامی از روی یکی از شرکت کنندگان در تظاهرات عاشورا، لحظه ای از برابر چشمانم دور نمی شود. قلبم پر از نفرت و دهانم پر ازکلام هایی ست که مادر همیشه می گوید "آدم حسابی آنها را به زبان نمی آورد." در اوج همین نفرت است که به کرات می شنوم "هویت جنبش سبز، مسالمت آمیز بودن است". و در تقابل این "نفرت" و این "هویت"، بر این یقین پا می فشارم که هیچ راهی برایمان باقی نمانده جز آنکه "نفرت" به نیرو بدل کنیم و بر "هویت" بیفزاییم؛ با آن "نفرت" می میریم و از اهداف انسانی خویش، دور می مانیم؛ با این "هویت" می مانیم و هر روز، بزرگ تر و سبزتر می شویم.

می دانم سخت است، خیلی سخت، اما این را نیز می دانم که نفرت، دو سویه دارد. به جان دشمن می ریزد، آری، اما جان ما را نیز تلخ می کند. تاریخ و تجربه هم می گوید: زمین نفرت و خشونت، شوره زاریست که در آن رادان و نقدی و مرتضوی و احمدی نژاد می روید. تا این زمین را نخشکانیم، سبزی زندگی را نخواهیم دید.

می دانم و می دانیم آنچه امروز بر ما و میهن ما می رود، چنان تلخ است که هر روز بیش از روز پیش، سپردن خویش به خرد را دشوارتر می کند؛ اما این نیز می دانیم که این درست همان آتشی است که کودتا گران چشم انتظارش نشسته اند؛ همان آتشی که هر روز به هزار دوز و کلک، هیمه بر آن می افزایند. یک روز با پاره کردن عکس آیت الله خمینی، یک روز با بر سر نیزه کردن قرآن، یک روز با راه اندازی لشگر بی نام و نشان مزدوران . . . یک بازی غیرانسانی، که دو دو تا چهارتای ساده ای دارد: بر خشونت چنان بیفزا که مردمان را هوسی نباشد جز خزیدن به کنج خانه ها و در پیش گرفتن سکوت. آقایان می دانند در این بازی، برنده نهایی کسی است که تا دندان مسلح است؛ کسی که اخلاق ندارد، کسی که دل ندارد، کسی که دین ندارد، فاسدست، آتش است که اشک کباب، شعله اش بیشتر می افروزد.

بازیگر عرصه خشونت، می تواند با قیافه ای مظلوم، آنچنان که سردار رادان بدان تظاهر کرد، با ماشین از روی تن نازک فرزندان ما بگذرد، می تواند تجاوز کند، می تواند جنازه بدزدد، می تواند مادری را که یک فرزند در گورستان دارد، به کشتن فرزند و فرزندان بعدی تهدید کند، می تواند شکنجه بدهد، می تواند همسر نزدیک ترین رفیق و هم پیاله اش ـ سعید اسلامی ـ را به زیر اخیه بکشد، در همان حال که واجبی به خورد یار دیرین می دهد . . . ما اما، در این بازی بازنده ایم. از خود بپرسیم کدام ما می توانیم جای این آقایان باشیم؟ کدام ما می توانیم جنازه ای را بدزدیم؟ ما کجا می توانیم بر اشک مادر کیانوش آسا، چشم بر بندیم؟ کدام ما می توانیم زندانبان باشیم همه عمر . . . اصلا اگر چنین بود که در این سو نیایستاده بودیم. هر که خر بود، پالانش می شدیم و هر چه در، دروازه اش. اگر این سوییم، معنای دیگرش آن است که نمی توانسته ایم در آن سو باشیم.

زمین بازی ما، زمین صلح است. در بازی صلح، این ماییم که با مظلومیت خویش و با پایمردی بر انسانی ترین خواسته های جهان، پیروز میدانیم. در فریاد "ولش کن، ولش کن" جهانی را به همدلی وامی داریم و نام ندای ما می شود، برترین نام جهان . . .

در این بازی، مجتبی و جنتی و یزدی و رادان و نقدی و مرتضوی و احمدی نژاد و طائب . . . بازنده اند؛ همه تفنگ های جهان، اندازه دارد، مهر و دوستی و صلح و آدمیت اما نه. گلوله های آنها روزی به پایان می رسد و تک تیراندازانشان، خسته از پول هایی که می گیرند و نان هایی که به خون می خورند، روزی، اسلحه بر خاک خواهند افکند، مهر ما به میهن و آزادی اما پایان ندارد.

آقایان تنها خواهند ماند؛ ما بسیار می شویم؛ تکثیر می شویم. این درس تاریخ است. دیده ایم اینهارا؛ نه ما، که همه جهان؛ همه کپی های اصل و فرع آقایان. آقایانی که روز پاسخ گویی را پیش بینی می کنند و درست ازهمین رو، می خواهند مارا به زمین خودشان بکشند. به زمین جنایت، به زمین خشم، به زمین گلوله و نفرت. آنها می دانند در زمین آنها، ما را ضربتی بس، در زمین ما اما، آنان را دمی حیات هم زیاد. آقایان می دانند سلاح ما کارآترست، بی جهت نیست که همه توان خویش به کار بسته اند که سلاح صلح و مهربانی را از ما بگیرند.

ما نیزاز تاریخ آموخته ایم که سلاح گرانبهای خویش، در لحظه نفرت از مشتی سیری ناپذیر بی خرد، از دست واننهیم. گذشتگان ما کردند؛ توشه ای نیندوختند، ما کردیم، توشه ای حاصل مان نشد؛ لیک فرزندان ما! سبزها! نداها، سهراب ها، همه می دانند که نباید چنین بکنند. می دانند در تابش آفتاب صلح و اندیشه است که لجنزارها خشک می شوند؛ کرم ها به روی زمین می آیند و نابود می شوند.

آری؛جهان سبز خواهد شد به همت فرزندان صلح. فرزندانی که همه دلایل را برای خشم دارند، اما از خشم و نفرت خویش، ابزاری ساخته اند برای عبور از دل سنگ. کاش ما در جوانی آموخته بودیم که مثل شما سبز باشیم. کاش.

منبع سايت روز

۱۳۸۹ فروردین ۱۸, چهارشنبه

تفاوت شاه و "آقا"

نوشابه امیری

nooshabehamiri(at)yahoo.com

بیاییم فراموش کنیم که مسلمانیم یا نامسلمان؛ طرفدار شاهیم یا "آقا". دموکراتیم یا مستبد. مبارزیم یا سازشکار... اما فراموش نکنیم که در زمان شاه، رساندن نان به خانواده زندانی، "جرم" نبود. کسی را به دلیل کمک رسانی به خانه مردی زندانی که بچه هایش شیری برای خوردن و نانی برای سق زدن نداشتند، دستگیر نمی کردند. به کسی تلفن تهدید آمیز نمی زدند که به مادر بیمار فلان زندانی پول نرسان... آری تاریخ هر چه درباره شاه بنویسد، این را نخواهد نوشت که او رهبر سنگدلی بود که آب را به روی کودک مرد زندانی بست.

این روزها از میان همه اخباری که از ایران می رسد، این یکی دردآورترست که خانواده های زندانیان و نیز زندانیان آزاد شده، برای اداره امور روزمره با مشکلات فراوان رو به رویند. حقوق زندانیان قطع شده، همسران آنها ـ اگر کار می کرده اند ـ کارشان را از دست داده اند، آزادشدگان، امکان کار ندارند، آنان که دستی خیر داشتند و مالی برای تقسیم، از یاری رسانی منع شده اند،.... و مانده اند ده ها و صدها خانواده که روی دیدار صاحبخانه ندارند و پاسخی نیز برای کودکانی که می پرسند: سفره عید چرا خالیست؟

و این همه از "لطف" مسئولینی که "همتی مضاعف" کرده اند برای بستن آب به روی خانواده "حسین". یزیدیانی که در بزم های خویش، جام، از دردزنانی پر می کنند که نمی دانندبا سفره خالی چه کنند. یزیدیانی که مستانه، قدح به قدح می کوبند و می گویند: سر "آقا" سلامت. آنان که یادشان رفته ست سرنوشت همه شاهان را. آنان که نمی دانند این مستی ها، چه بیداری سختی در پی دارد.

مارااما بااین مستان عربده کش کاری نیست؛ آنان را به داروغه های تاریخ می سپاریم که از راه خواهند رسید. به لشگر مردمان وامی گذاریم شان که قرن هاست آمده اندصف در صف. مردمانی که با دستان خالی، مجسمه های سنگی مستبدان را به زیر کشیده و بر شکسته های آنها، آواز آزادی، سرداده اند. این مستان، عاقبت شان روشن است.

با هشیاران باید سخن گفت. هشیاران بیدار. آنان که رواست به یادداشته باشند امروز در جای جای میهن زخمی ما، خانه ایست که نان آورش زندانیست. زنی ست در خود فروکاهیده، که کیسه عیدی امسال فرزندش پر از "آه" است. دانشجوی تازه آزاد شده ایست که برای درمان آسیب های زندان، نیازمند پول است و چون ندارد، با صورتی سیاه شده از درد می گوید: کاش دکتری پیدا شود که بگوید عمل دیسک لازم نداری. روزنامه نگاری فراریست که مچاله شده از غم مادری که مانده در بیمارستان و امکان ترخیص ندارد...

آری؛ به بیداران است که باید گفت یادمان باشد در خانه بغلی، زنی ست که برای هشتمین ماه متوالی کرایه خانه اش عقب افتاده. مردی است که در زیرزمینی، روی دیوارمی نویسد: مادر! شرمنده؛ پول بیمارستان را ندارم. کودکی ست که مداد رنگی هایش تمام شده و با مدادی سیاه، روی کاغذ نقش پدری را می کشد که هر روز با دستانی پر به خانه باز می گشت.

یادمان باشداین زمستان می گذرد؛ سیاهی به ذغال می ماند؛ در کنار نام این "آقا" وآقایان، کمترین چیزی که بنویسند، صفت "سنگدل" خواهد بود و "جبار". و بچه های ما پدران خویش را خواهند دید که با دستان پر، درها را باز می کنند؛ مادران دوباره لبخند خواهند زد؛ دانشجویان دردکشیده ما دوباره جوانی و شادی راخواهند سرود؛ روزنامه نگاران ما باز در تحریریه هایی آفتابی قلم خواهند زد....

تا آن روزاما، آهای آدم ها! یادتان باشد در خانه بغلی کسی است که می خواند شما رابه یاری، به همدلی. گوش اش سپارید، دستش بگیرید، تنهاش مگذارید.

نگذاریم همسر آن روزنامه نگار دربند، شرمنده صاحبخانه ای باشد که روزهاست به در می کوبد. نگذاریم دانشجوی عزیزما، از درد به خود بپیچد و امکان درمان نداشته باشد. نگذاریم مادر آن فراری تنها، در بیمارستان بماند؛ نگذاریم نویسندگان ما به جای نوشتن، در جاده ها، مسافرکشی کنند؛ نگذاریم. این کمترین نشانه آدمیت است. تاریخ سرنوشت "آقا" و آقایان را روشن کرده ست، ما تکلیف خود را همین امروزروشن کنیم.

منبع سايت روز

۱۳۸۹ فروردین ۱۵, یکشنبه

محکوم به اعدام است کمکش کن هموطن

با معروف شدنش،

شانس زنده ماندش در زندان افزایش خواهد یافت.

محمد یوسف رشیدی مورخ 6/9/88 در خانه پدری خود در نوشهر توسط وزارت اطلاعات بازداشت شد و تنها خبری که از خانواده اش در اختیار دوستان وی قرار گرفته است خبر اعتصاب غذای او در بازداشتگاه اداره کل اطلاعات استان مازندران است. محمد یوسف رشیدی یکی از فعالان دانشجویی چپگرای دانشگاه صنعتی امیر کبیر تهران است که در اعتراضات دانشجویی علیه حضور احمدی نژاد در دانشگاه نقش برجسته ای داشت و از زمان سخنرانی محمود احمدی نژاد در دانشگاه پلی تکنیک در تعلیق از تحصیل به سر می برد. او در هنگام سخنرانی احمدی نژاد پلاکارد بزرگی را در مقابل او بالا برده بود که روی آن نوشته شده بود: "رئیس جمهور فاشیست، پلی تکنیک جای تو نیست"



عكسي كه ماندگار مي شود؛


شجاعت یعنی این

۱۳۸۹ فروردین ۱۴, شنبه

علامت بدهيم كه هستيم

علامت بدهيم كه هستيم

علي شكوري راد

هنگامي كه خانم منصوري را كه بيش از شش ماه بود در زندان بسر برده بود از داد گاه به زندان بر مي گرداندند. او از داخل ماشين دستانش را كه دستبند به آنها زده بودند بالا آورده بود و از پنجره به آنهايي كه در بيرون زندان ايستاده بودند علامت پيروزي نشان داده بود.آن علامت نشان دادن، خودش پيروزي بود.

جنبش سبز در حقيقت هنگامي شكل گرفت كه مردم يكديگر را يافتند و دريافتند كه همه با هم هستند. مردم احمدي نژاد را نمي خواستند و وقتي بر خلاف خواسته آنها نام احمدي نژاد از صندوق راي بيرون آورده شد آنها يك صدا فرياد زدند "راي من كو". اينجا بود كه همديگر را پيدا كردند. از آن به بعد مردمي كه با هم شده بودند تبديل به كابوسي شدند براي كساني كه اصرار داشتند تاييد شوراي نگهبان اصل است نه جمعيت معترض حاضر در خيابان. شوراي نگهبان چشمش را بست و انتخابات را تأييد كرد ولي مشكل آنها حل نشد. نه ماه همه امكانات خود را بكار بستند و از همه روش هاي قانوني و غير قانوني بهره جستند تا اعتراض مردم را بخوابانند. آنها البته موفق نشدند مردم را از اعتراض منصرف كنند ولي بالاخره توانستند خيابانها را به كنترل خود در بياورند و از تجمعات جلوگيري كنند. اكنون سبز ها در حسرت يك فرصت تجمع هستند و آنها در هراس از آن. يك حالت انتظار بوجود آمده است. نه آنها خيالشان راحت است و نه سبز ها بي خيال. همه هم مي دانند همينطوري نمي ماند. هر يك منتظرند ديگري خسته شود.

سبز بودن جرم نيست. سبز بودن افتخار است، هويت است. سبز ها خواستار اجراي قانون هستند. اجراي بدون تنازل همين قانون اساسي. سبزها مي خواهند انتخابات آزاد و سالم برگزار شود و كسي در رأي آنها دست نبرد.

سبز ها براي اينكه خسته و دلسرد نشوند بايد به هم علامت بدهند كه هستند. چرا كه دلخوشي آنها به بيشمار بودنشان است و همين است كه به آنها قوت قلب مي دهد. بنابراين بايد به يكديگر علامت بدهند و اعلام بكنند كه هستيم و همچنان سبز هستيم. اگر مي توانيم از نماد سبز استفاده كنيم ولي اگر استفاده از نماد سبز مقدور نبود با دست به هم علامت بدهيم. سواره و پياده، از دور و از نزديك، به آشنا و غير آشنا هر جا چشممان به هم افتاد انگشتانمان را به علامت پيروزي شكل بدهيم و به يكديگر نشان بدهيم. اگر كسي به ما علامت داد ما نيز به او علامت بدهيم و البته هر يك سعي كنيم در دادن علامت بر ديگري پيشي بگيريم.

اين كار را مي توان از همين سيزده بدر كه همه با هم به دامان سبز طبيعت مي روند آغاز كرد.

منبع سايت جرس

۱۳۸۹ فروردین ۲, دوشنبه

۱۳۸۸ اسفند ۲۴, دوشنبه

بنیادگرایان و بحران رهبری

خواندن این یاداشت را به همه سبز‌ها توصیه میکنیم، عماد بهاور پس از انتشار این یاداشت مجدد بازداشت شد.

بنیادگرایان و بحران رهبری

اكنون براي ما روشن است كه تمام آنچه پيش و پس از دهمين دوره انتخابات رياست جمهوري رخ داد، حاصل راه حل بسيار ناشيانه‌اي براي حل مسئله "بحران رهبري" در آينده نظام جمهوري اسلامي بود كه توسط بخشي از نيروهاي امنيتي و نظامي طراحي شده بود. راه حلي كه نه تنها بحران مذكور را مرتفع نكرد بلكه صدمات و لطمات جبران‌ناپذيري به ساختار و مشروعيت نظام سياسي وارد ساخت. حاكمان فعلي تلاش مي‌كنند كه در ظاهر، وجود هر نوع بحران سياسي را در كشور انكار كرده و برعكس، اصلاح طلبان را در بن بست نشان دهند. اما تحليل رفتار و تصميمات آن‌ها در انتخابات اخير و در مواجهه با "جنبش سبز" خلاف اين مدعا را اثبات مي‌كند. "بحران سياسي" در بدترين حالت خود در شكل "بحران مشروعيت" بروز مي‌كند و "بحران مشروعيت" نيز در حادترين شكل خود در "بحران رهبري نظام" نمود مي‌يابد. بنابراين نظام نه تنها درگير يك بحران سياسي است كه بايد متذكر شد اين بحران يك بحران عادي نبوده و از بدترين نوع خود مي‌باشد.

"رهبر آينده نظام چه كسي خواهد بود؟"، "مكانيسم انتخاب رهبر آينده چگونه خواهد بود؟"، "آيا تداوم رهبري ولايت فقيه در چارچوب قانون اساسي و مكانيسم‌هاي فعلي ميسر است؟"، اين‌ها سوالات و مسائلي هستند كه سال‌ها ذهن اصلاح طلبان، محافظه‌كاران و بنيادگرايان را به خود مشغول كرده است؛ حوادث انتخابات اخير نيز به تعبيري حاصل بلند فكر كردن اين طيف‌هاي سياسي درباره همان سوالات بود. اين حوادث البته حاصل "اقدام جدي" طيف بنيادگراي حاكميت در ارائه راه حل براي سوالات فوق نيز بود. تبعات اين اقدام طوفان‌زا و خانمان برانداز آشكار ساخت كه حل بحران مذكور با ارائه "راه حل‌هاي ساده انگارانه" ممكن نيست و "بحران" و "بن‌بست" بسيار جدي‌تر از آن است كه با ماجراجويي‌هاي يك طيف نظامي بتوان به رفع آن پرداخت.

ماجرا از چه قرار بود؟

ماجرا از زماني شكل جدي به خود گرفت كه طيف بنيادگراي نظام، شامل گروه‌هاي نظامي و شبه نظامي و روحانيون تندرو، اقدامات عملي خود را براي فراهم‌سازي شرايط مناسب براي "دوران انتقال رهبري" آغاز كرد. آغاز رهبري آيت‌الله خامنه‌اي، با اجماع نسبي طيف‌هاي مختلف درون حاكميت همراه بود و وي توانست در ابتدا با نوعي عملكرد فراجناحي، تاحدي انسجام و ثبات را براي نظام فراهم سازد. روي كار آمدن دولت اصلاح طلب در دوران رهبري ايشان نيز بسياري از گروه‌هاي سياسي را به اين نتيجه رساند كه امكان فعاليت و اصلاح بدون آنكه كليت نظام دچار تهديد جدي و عدم ثبات شود، ميسر است. اما چه تضميني بود كه اين ثبات و انسجام تداوم يابد؟

هيچ تضميني وجود نداشت كه دوران انتقال رهبري به "رهبري جديد" از چنان انسجام سياسي برخوردار باشد. تحليل‌ها و شواهد نشان مي‌داد كه نظام در دوران انتقال رهبري دچار تنش‌هاي جدي خواهد شد و اين تنش‌ها موجوديت آن را نيز تهديد خواهد كرد. اين بود كه تمام طيف‌هاي سياسي درون نظام، از اصلاح طلب گرفته تا محافظه كار و بنيادگرا، در چارچوب مباني فكري خود سعي در ارائه راه حل‌هايي براي گذار از اين دوره داشتند. به دلايلي كه قابل ذكر نيست، اين بنيادگرايان بودند كه امكان ارائه راه حل خويش را به صورت عملي پيدا كردند. آن‌ها ماموريت يافتند تا با برقراري يك "حكومت نظامي" و يكدست‌سازي حاكميت و برقراري سكوت در عرصه سياسي، شرايط مناسب را براي دوران انتقال رهبري فراهم سازند. اينگونه بود كه در سال ۱۳۸۴، "محمود احمدي نژاد" براي پست رياست جمهوري و براي فراهم ساختن شرايط مناسب برگزيده شد.

راه حل بنيادگرايان چه بود؟

بدترين مدل ثبات سياسي آن است كه سرنوشت يك نظام سياسي را به سرنوشت يك فرد گره زنند، چراكه هرگونه تغيير در رأس نظام، كليت ساختار نظام را دچار بحران و تهديد مي‌كند. اين مسئله در نظام‌هاي پادشاهي با ايجاد مكانيسم "سلطنت موروثي" و انتخاب فرزند يا اقوام پادشاه به عنوان وليعهد، به نوعي حل شده است و فوت پادشاه و جانشيني وليعهد يك روال طبيعي و مشروع محسوب شده و كليت ساختار نظام را تهديد نمي‌كند. اما در ساختار نظام فعلي جمهوري اسلامي، نه مكانيسم‌هاي سلطنت موروثي وجود دارد و نه مكانيسم‌هاي دموكراتيك انتخاب رهبران جديد. از يك سو "ظاهرا" مجلس خبرگانِ منتخبِ ملت وظيفه انتخاب رهبر جديد را برعهده دارد، اما از سويي ديگر، مكانيسم "نظارت استصوابي شوراي نگهبان" باعث شده كه نمايندگان بخش قابل توجهي از مردم در مجلس مذكور حضور نداشته و در تعيين رهبر جديد نقشي نداشته باشند. به همين دليل اصل مشروعيت و مقبوليت رهبر جديد از سوي مردم (به روال نظام‌هاي دموكراتيك) در ساختار فعلي و با وجود نظارت استصوابي شوراي نگهبان كاملا زير سوال است.

اما راه حل بنيادگرايان چه بود؟ همانطور كه مي‌دانيم، بنيادگرايان به تبعيت از روحانيون تندرويي چون "آيت‌الله مصباح يزدي" هيچگاه معتقد به انتخاب رهبر و ولي فقيه توسط مجلس خبرگان نبوده و با اين اصل قانون اساسي همواره مخالف بوده‌اند. تاكيد ايشان بر "نظريه كشف و نصب" است نه انتخاب. لذا راه حل بنيادگرايان براي حل بحران رهبري در دوران انتقال، چيزي شبيه به نظريه سلطنت موروثي است با اين تفاوت كه رهبر جديد لزوما وارث خوني رهبر پيشين نيست. از ديد ايشان، ولي فقيه فعلي مي‌تواند نظر بارگاه الهي (يا حضرت ولي عصر) را در مورد گزينه رهبر آينده جويا شود و پس از اطلاع، فرد مذكور را به مجلس خبرگان "معرفي" كند. مجلس خبرگان نيز با تاييد رهبر جديد به نمايندگي از ملت با وي "بيعت" كرده و در واقع مقبوليت مردمي وي را آشكار مي‌سازد. بنابراين رهبر جديد توسط رهبر قبلي منصوب (كشف و معرفي) مي‌شود و مشروعيت الهي مي‌يابد و با تاييد مجلس خبرگان (بيعت غيرمستقيم مردم) مقبوليت مردمي پيدا مي‌كند.

نظريه بنيادگرايان چيزي جز بازسازي "نظريه خلافت" در عصر جديد نيست. مجالس "خبرگان" و "شوراي اسلامي" نقشي جز تاييد خلافت و مشورت دهي به خليفه نخواهند داشت. "بنيادگرايان شيعه" از اين نظر بسيار شبيه "بنيادگرايان سني" عمل مي‌كنند. بنيادگرايان فكر مي‌كنند كه با عملي ساختن نظريه فوق، تنش‌هاي دوره‌هاي انتقال رهبري به حداقل خواهد رسيد و اين تنش‌ها درحد اعتراضات محدود و بي خطر سياسي باقي خواهد ماند. بدين ترتيب رهبر آينده توسط رهبر فعلي معرفي خواهد شد و مجلس خبرگان نيز وي را تاييد خواهد كرد.

اما مشكل بنيادگرايان، عملي ساختن اين نظريه بود نه نوشتن آن بر روي كاغذ كه اين نوشته‌ها از زمان "شيخ فضل الله" بر روي كاغذ وجود داشته است.

چگونه مي‌شود با وجود احزاب و گروه‌هاي اصلاح طلب، نشريات و روزنامه‌هاي گوناگون و نخبگان سرشناس و روحانيون مخالف سرسخت اين نظريه، آن را در عمل پياده ساخت؟ آيا در چنين فضاي سياسي مدني متكثري امكان اجراي آن پروژه وجود داشت؟

پروژه بنيادگرايان چگونه كليد خورد؟

بنيادگرايان ماموريت يافتند تا با ايجاد يك حكومت نظامي به يكدست‌سازي فضاي سياسي و فراهم ساختن شرايط لازم براي معرفي رهبر جديد اقدام كنند. براي اين هدف، احمدي نژاد در سال ۱۳۸۴ به عنوان رياست جمهوري برگزيده شد و اكثر پست‌هاي دولت وي را نظاميان سابق اشغال كردند. پروژه بنيادگرايان در "دو بخش" و براي دو دوره رياست جمهوري احمدي نژاد طراحي شده بود. در چهار سال اول، وي ماموريت داشت تمام پتانسيل‌هاي ايجاد شده در عرصه مدني در دوران اصلاحات را از بين برده يا تحت كنترل درآورد. در واقع اين دوره، "دوره بازگشت به نقطه صفر" بود. در اين دوره، احزاب سياسي، انجمن‌هاي دانشجويي، "ان جي او"ها و مطبوعات مستقل به شدت تحت فشار قرار گرفته و تضعيف شدند تا شرايط به دوران پيش از سال ۱۳۷۶ نزديك شود.

قسمت اصلي پروژه اما به دور دوم رياست جمهوري احمدي نژاد مربوط مي‌شد. دوره دوم، "دوره حذف" بود. دو دسته از فعالين سياسي بايد حذف مي‌شدند؛ يك دسته كه "مانع" بودند و يك دسته كه "هدف" بودند. اصلاح طلبان مانعي بر سر راه پروژه محسوب مي‌شدند. طبق پيش‌بيني‌ها، طبيعي بود كه ايشان نسبت به تخلفات گسترده و عيان در انتخابات اعتراض كنند؛ پس سناريويي نوشتند تا به بهانه "انقلاب مخملين" و با اتهام واهي "براندازي نرم" به دستگيري گسترده اصلاح طلبان و حذف ايشان از عرصه سياسي بپردازند.

دسته دوم كه هدف اصلي پروژه حذف بودند، شامل طيفي از محافظه‌كاران ميانه‌رو و سنتي مي‌شدند كه حول محوريت "هاشمي رفسنجاني" گرد آمده بودند. هدف، حذف هاشمي و اطرافيان وي بود چراكه از ديد بنيادگرايان اين دسته از افراد در تعيين رهبر آينده نظام نقشي موثر خواهند داشت. پيش از اين و در دوره اول رياست جمهوري احمدي نژاد چندين بار سعي شد تا با پرونده سازي براي اطرافيان هاشمي همچون "روحاني"، "موسويان" و "مهدي هاشمي"، زمينه‌هاي لازم را براي دستيابي و ضربه به هاشمي فراهم آورند كه البته چندان موفقيت آميز نبود. "پروژه حذف هاشمي" قرار بود با حمله احمدي نژاد به هاشمي در مناظره با موسوي كليد بخورد و پس از آن امت انقلابي كار را يكسره كنند.

بدين ترتيب، با زنداني ساختن ۵۰۰ تن از فعالين سياسي و مدني و اخراج محافظه‌كاران ميانه‌رو از حاكميت، فضاي لازم براي گذار از دوره انتقال رهبري پديد مي‌آمد. در چنين فضايي حتي امكان تغيير قانون اساسي براي تطبيق بيشتر با "نظريه كشف و نصب الهي" نيز فراهم مي‌شد. اما چنان كه ديديم، اين پروژه به ميل بنيادگرايان پيش نرفت؛ جنبش سبز آغاز شده بود.

چه اتفاقي رخ داد؟

اين موضوع كه "جنبش سبز" چگونه شكل گرفت و منشاء پيدايش آن چه بود، بحث‌هاي مفصل تري را مي‌طلبد كه بيان آن‌ها در اين يادداشت ممكن نيست. اما روشن است كه اين جنبش نقشه‌هاي بنيادگرايان را كه سال‌ها براي تحقق آن زحمت كشيده بودند نقش بر آب كرد. نه تنها زمينه‌هاي لازم براي گذار از دوره انتقال رهبري فراهم نيامد، بلكه عرصه سياسي دچار تنش و تشتت فراوان شد. بنيادگرايان انتظار داشتند كه پس از انتخابات و پس از يك دوره اعتراضات محدود، شاهد سكوت، ياس و انفعال مردم و فعالين سياسي باشند اما قضيه دقيقا برعكس شد؛ اعتراضات بالا گرفت و مردم اميدوارتر و فعال‌تر شدند. حتي بسياري از مردم غيرسياسي و بي تفاوت، سياسي شده بودند. يعني نه تنها مردم سياسي منفعل نشدند كه مردم غيرسياسي نيز فعال شدند.

پروژه بنيادگرايان شكست خورد. اصلاح طلبان بر سر مواضع خود ايستادند و عقب نشيني نكردند. زنداني كردن اصلاح طلبان چندان موثر واقع نشد و نتيجه مطلوب به بار نياورد. حتي مقاومت بسياري از اصلاح طلبان در برابر پروژه، براي بدنه تشكيلاتي آن‌ها انگيزه بخش و مايه اميدواري بود. "هاشمي رفسنجاني" با درايت مثال زدني اش، هرگونه فرصت حذف را از دستان بنيادگرايان ربود. وي نه تنها جايگاه خود را از دست نداد بلكه كاملا آگاهانه فاصله پيشين خود را با جايگاه رهبري حفظ كرد.

راه حل بنيادگرايان براي گذار از دوره انتقال رهبري بسيار ناشيانه و ساده‌انگارانه و تنها مبتني بر "استفاده از زور و قدرت" بود. آن‌ها فكر مي‌كردند تنها استفاده از "تكنولوژي" و "پول" براي رسيدن به هر هدفي كافي است. بنابراين نتايج بدست آمده كاملا عكس بود. ساختار مشروعيت نظام به شدت آسيب ديد و يك شبه، وجهه ملي و جهاني آن تيره گشت؛ بسياري از همپيمانان بين المللي و ايدئولوژيك نظام دچار شك و ترديد شدند؛ ثبات و انسجام نظام دچار مخاطره جدي شد و شكاف و دودستگي ميان مردم و ميان نخبگان به ميزان حداكثر خود رسيد.

به اين ترتيب، در طي هشت ماه پس از انتخابات تمام تلاش بنيادگرايان آن بود كه با استفاده از همان تكنولوژي‌ها و پول‌ها، شرايط را به دوران پيش از انتخابات بازگردانند. آن‌ها مي‌خواستند اشتباهات گذشته خود را با اشتباهات ديگري بپوشانند و تلاش كردند كه "خيانت" خويش به مردم و كشور را در پشت "خشونت" پنهان كنند. هركاري كه كردند اما نتيجه بدتري در پي داشت.

ضربه‌اي كه بنيادگرايان به نظام سياسي ايران وارد كردند، هيچ نيروي اپوزيسيوني قادر به انجام آن نبود. مسئوليت تمام اتفاقات رخ داده پس از انتخابات و تمام صدمات وارده بر نظام برعهده نظاميان و شبهه نظامياني است كه طراح پروژه مذكور بودند. آن‌ها كساني بودند كه تنها بر "ابزار" و "ثروت" تكيه كردند و موجوديت نظام را بازيچه اميال سيري ناپذير خود در دستيابي نامحدود به پست‌هاي سياسي و منابع مالي در طي بيست سال آينده نمودند.

نقش محافظه‌كاران ميانه‌رو چه بود؟

سال گذشته و هنگامي كه هنوز چندماه به انتخابات رياست جمهوري باقي مانده بود، بخشي از "محافظه‌كاران سنتيِ ميانه‌رو" به اصلاح طلبان پيغام داده بودند كه كانديدايي در انتخابات معرفي نكنند و درعوض از كانديداي آن طيف (مثلا قاليباف يا لاريجاني يا رضايي) حمايت نمايند. استدلال اين بود كه درصورتي كه اصلاح طلبان كانديدا نداشته باشند، اجماع محافظه‌كاران در حمايت از احمدي نژاد شكسته و كانديداي محافظه‌كاران ميانه‌رو پيروز خواهد شد. از ديد ايشان اين تنها راه از ميان برداشتن "احمدي نژاد" بود. پاسخ اصلاح طلبان به اين درخواست البته منفي بود. هيچ تضميني وجود نداشت كه اجماع حول احمدي نژاد به اين سادگي شكسته شود. ستاد محافظه‌كاران از مركز خاصي هدايت مي‌شد و طيف نظامي بنيادگرايان مصمم به تداوم رياست جمهوري احمدي نژاد بودند. احمدي نژاد را فقط يك جنبش عظيم مانند "دوم خرداد" مي‌توانست متوقف كند نه ائتلاف‌هاي پشت پرده انتخاباتي. اين بود كه تمام تلاش اصلاح طلبان بر كانديداتوري "سيد محمد خاتمي" و بازآفريني دوم خرداد متمركز شد.

اكنون نيز پس از گذشت يك سال افرادي همچون "علي مطهري" به موسوي پيغام مي‌دهند كه از صحنه كنار بكشد و كار را به ميانه‌روهاي اصولگرا واگذارد چراكه تا وقتي اصلاح طلبان در صحنه باشند، تمام ظرفيت محافظه‌كاران در حمايت از احمدي نژاد بسيج خواهد شد و اگر اصلاح طلبان كنار بكشند، محافظه‌كاران خود، حساب احمدي نژاد را يكسره خواهند كرد.

اين بار نيز پاسخ موسوي و ساير اصلاح طلبان، منفي بود. هر نوع عقب نشيني موسوي و كروبي از مواضع خود نه تنها به تضعيف يا سقوط احمدي نژاد نخواهد انجاميد، كه آغازي بر حذف محافظه‌كاران ميانه‌رو خواهد بود. اگر تا به حال اطرافيان و حاميان هاشمي و مجموعه ميانه‌روها از هجوم بنيادگرايان در امان مانده‌اند به اين دليل است كه بنيادگرايان به كنترل و سركوب جنبش سبز سرگرم بوده‌اند. محافظه‌كاران ميانه‌رو، قدرت بنيادگرايان را دست كم گرفته‌اند. بنيادگرايان اگر از "مانع" اصلاح طلبان و باتلاق جنبش سبز عبور كنند، مستقيم و بدون درنگ به سراغ آن‌ها خواهند رفت. نبايد فراموش كرد كه هدف، هاشمي و اطرافيان اش بوده‌اند نه اصلاح طلبان و پروژه چيز ديگري است. اگر بنيادگرايان مهار نشوند، سرنوشت محافظه‌كاران ميانه‌رو چندان بهتر از سرنوشت اصلاح طلبان نخواهد بود.

ميانه‌روهاي طيف محافظه كار از زمان آغاز جنبش سبز سعي كردند كه خود را از صحنه نزاع كنار بكشند تا دو طيف بنيادگرا و اصلاح طلب باهم درگير شده و طي چند ماه يكديگر را مستهلك كنند. سپس زماني كه آن دو طيف تضعيف شدند، خودشان را به عنوان "نيروي سوم" و "نيروي نجات بخش" معرفي كرده و سكان دولت را در دست بگيرند. اما اتفاقي كه رخ داد اين بود كه درگيري بنيادگرايان و جنبش سبز هر روز شديدتر و فضا به شدت دو قطبي و راديكال شد به طوري كه كليت نظام دچار تهديد شد و جايي براي ميانه‌روها باقي نماند. اينگونه بود كه ميانه‌روها پس از گذشت هفت ماه از انتخابات تصميم گرفتند كه نقش موثرتري در تحولات ايفا نمايند؛ نوعي نقش ميانجيگري و ميانداري. نامه "محسن رضايي" به مقام رهبري، طرح اصلاح قانون انتخابات، اقدام براي محاكمه "سعيد مرتضوي"، تغيير فرماندهان سپاه و نيروي انتظامي، گزارش‌هاي مختلف مجلس از تخلفات دولت، رايزني براي آزادي زندانيان اصلاح طلب و مصاحبه‌هاي گوناگون در نقد تندروي دولت، همه و همه تلاشي بود كه محافظه‌كاران ميانه‌رو براي پايان دادن به مناقشات آغاز كردند. نتيجه اين تلاش‌ها پس از ۲۲ بهمن ماه بيشتر آشكار شد.

چه خواهد شد؟

۱- حوادث سال ۸۸ نتيجه "بن بست اصلاحات" در بين سال‌هاي ۸۰ تا ۸۴ بود. چه كسي مي‌تواند حدس بزند كه هزينه و تبعات "حذف اصلاح طلبان" در سال‌هاي آينده چقدر خواهد بود؟ سركوب نمادهاي بيروني جنبش سبز، آن جنبش را از بين نبرده و تنها به لايه‌هاي زيرين جامعه منتقل مي‌سازد. جنبش سبز معادل "تظاهرات خياباني" نبود كه با جلوگيري از تظاهرات نيز از بين برود.

مطالبات اين جنبش بسيار جدي است و عدم پاسخگويي به آن مطالبات، بحران سياسي را عميق‌تر و احتمال بروز تنش را در آينده بيشتر خواهد كرد. در واقع، درست همان لحظه كه بنيادگرايان فكر مي‌كنند همه چيز پايان يافته و اوضاع آرام شده است، بار ديگر همه چيز از نو آغاز خواهد شد.

دو گروه همواره تحليلي اشتباه از جنبش سبز ارائه داده‌اند. يك گروه اپوزيسيون ساختارشكني بودند كه اعتراضات خياباني و مسالمت آميز جنبش را "آكسيون نهايي براي فروپاشي نظام" مي‌خواندند و گروه ديگر، بخشي از محافظه‌كاران بودند كه اين اعتراضات را آخرين تلاش براي جلوگيري از تثبيت نظام مي‌دانستند. (تحليلگر هفته نامه پنجره از "پايان تاريخ" سخن گفته بود كه در پي "آخرين گناه" رقم مي‌خورد؛ گناهي كه بزرگترين گناه و حاصل دسيسه شيطاني است!)جنبش سبز اما، يك جنبش مدني اصلاح طلبانه، مسالمت آميز و مطالبه محور است كه مصرانه در پي ايجاد شرايط بهتر براي زندگي شهروندان ايراني مي‌باشد. لذا اين جنبش خارج از چارچوب‌هاي ذهني آن دو گروه مذكور ادامه خواهد يافت و اعتراض خود را به هر نحو ممكن (نه لزوما با تظاهرات خياباني) به گوش حاكمان خواهد رساند. ضمن آن كه با بروز هر اتفاقي در سطح ملي يا بين المللي احتمال شعله ور شدن مجدد اعتراضات وجود خواهد داشت. علي رغم اينكه احمدي نژاد مبالغ هنگفتي را صرف دادن صدقه به اقشار كم درآمد كرده است، اما اين بخش از مردم به دليل فشار رو به افزايش تورم و بيكاري همچنان مستعد اعتراض مي‌باشند. سخن "امير محبيان" كه گفت "موسوي نتوانست طبقات پايين را به طبقه متوسط پيوند بزند" سخن درستي است اما مطمئنا احمدي نژاد از عهده اين كار بر خواهد آمد.

۲- اصلاح طلبان و رهبرانشان از اعتراضات خود دست بر نخواهند داشت. اقدامات محافظه‌كاران ميانه‌رو اما، در كنار جنبش سبز، بسيار موثر و مفيدتر خواهد بود تا در غياب جنبش سبز. يكي از دلايل بن بست اصلاحات آن بود كه استراتژي "سعيد حجاريان" با عنوان "فشار از پايين، چانه زني از بالا" هيچ گاه امكان اجرا نيافت. نه فشار از پاييني وجود داشت و نه اطرافيان خاتمي توانايي چانه زني موثر در بالا داشتند. جنبش سبز، بازسازي شده و تصحيح شده جنبش اصلاحات است. زماني كه حجاريان در زندان بود و خود را براي مصاحبه تلويزيوني آماده مي‌كرد، استراتژي او در بيرون از زندان، به شكل كاملا عملگرايانه در جريان بود. در يك توافق نانوشته، فشار از پايين را مردم و رهبران جنبش سازماندهي مي‌كردند و چانه زني از بالا بر عهده محافظه‌كاران ميانه‌رو بود. اين يك تقسيم وظيفه واقع گرايانه و موثر بود.

۳- بنيادگرايان تا به اين جاي كار در اجراي پروژه خود شكست خورده‌اند. آن‌ها نه توانستند كه هاشمي را از جايگاه خود كنار زنند و نه حتي توانايي بازداشت و حذف موسوي، كروبي و خاتمي را داشته‌اند. حتي اگر هيچ تظاهرات خياباني ديگري در تهران رخ ندهد، بازهم شرايط سياسي چنان بحراني، ملتهب و متشتت است كه اجازه اجراي هيچ پروژه ديگري را به ايشان نخواهد داد.

اما بايد در نظر داشت كه بنيادگرايان چنان براي بدست گرفتن پست رهبري آينده جمهوري اسلامي مصمم هستند كه براي رسيدن به اين هدف هرنوع هزينه‌اي را براين كشور تحميل خواهند كرد. آن‌ها حتي براي ايجاد "وضعيت فوق العاده" دركشور، حاضر به ايجاد درگيري نظامي با ساير كشورها و به راه انداختن جنگي چندماهه مي‌باشند. مي‌دانيم كه فضاي جنگي مي‌تواند پوششي مناسب براي برخي تحولات سياسي داخلي باشد. (اخيرا "فريدالدين حدادعادل"، فرزند غلامعلي، در سرمقاله نشريه خود، جنگ ايران با تركيه را در ماه‌هاي آينده پيش‌بيني كرده است.)

۴- اكنون براي تصميم گيرندگان نظام آشكار شده كه راه حل بنيادگرايانه براي گذار از دوره انتقال رهبري و تثبيت نظام، بسيار هزينه بر است و ريسك بالايي را طلب مي‌كند. ضمن آن كه تداوم و موفقيت پروژه‌هاي آن‌ها با وضعيت حاضر (از لحاظ مشروعيت مردمي، موقعيت بين‌المللي، شرايط اقتصادي و...) بسيار دور از ذهن به نظر مي‌رسد. لذا مي‌توان اميدوار بود كه دو طيف ديگر (اصلاح طلبان و محافظه‌كاران ميانه‌رو) نيز در آينده امكان ارائه راه حل خويش را براي تثبيت نظام بيابند. اين راه حل‌ها شامل دموكراتيك سازي مجالس خبرگان و شوراي اسلامي با حذف نظارت استصوابي شوراي نگهبان يا طرح‌هايي مانند ايجاد "شوراي رهبر ي" در آينده مي‌باشد.

مقصد، در آغاز راه بود.

دو شكست مهم را مي‌توان در تاريخ معاصر بنيادگرايي شيعه مشاهده كرد. بر دار شدن "شيخ فضل الله" و اعدام "نواب صفوي". آيت‌الله خميني نيز در تاسيس حكومت اسلامي آن‌ها را ناكام گذاشته بود و آن زماني بود كه بر راي مردم تاكيد كرد و نهادهاي مدرن دموكراتيك را درون ساختار قانون اساسي "جمهوري اسلامي" گنجاند. بنيادگرايان پس از درگذشت رهبر انقلاب، سال‌ها تلاش كردند تا زمينه رسيدن به آرزوي‌هاي صدساله را فراهم كنند. اما درست در لحظه آخر، با ورود "نخست وزير امام" به صحنه، جنبشي عظيم شكل گرفت.

آغاز جنبش سبز، پاياني بود بر پروژه بنيادگرايان و ناكامي مجدد ايشان را در تاريخ رقم زد. فرياد اعتراض بيت آيت‌الله خميني بلند شد و اكثر مراجع شيعه (حتي محافظه كارترين آن‌ها) سخن به انتقاد گشودند.

اگر گروهي لايق اتهام براندازي باشند، بي شك آن گروه، بنيادگرايان خواهند بود كه قصد براندازي "جمهوري اسلامي" و استقرار "حكومت خلفاي شيعه" را داشته‌اند. موسوي چاره‌اي نداشت كه با تمام توان خويش در برابر اين اقدام بنيادگرايان مقاومت كند، هرچند هزينه گزافي براي وي يا مردم به همراه داشته باشد. موسوي آگاهانه براي "خروج اصلاحات از بن بست" چنين هزينه‌اي را پرداخت كرد، چرا كه اصلاحات تنها راه دفاع از جمهوريت نظام و حفظ جمهوري اسلامي بود.

پروژه بنيادگرايان براي حذف جمهوريت نظام با آغاز جنبش سبز نقش برآب شد.

جنبش سبز در همان آغاز به هدف اصلي‌اش رسيده بود؛ هرآنچه بعدها بدست آورد و يا خواهد آورد، همه دستآوردهاي مضاعفي براي اين جنبش خواهد بود. مقصد، در آغاز راه بود.

۱۳۸۸ اسفند ۱۸, سه‌شنبه

اين عکسارو فقط براي دل خودم گذاشتم

فراموش نکنيم چه هزينه‌اي داديم
بايستي تا به آخر ايستاد


نبايد فراموش کنيم