۱۳۸۹ تیر ۱۰, پنجشنبه

انگشت بر ماشه

بهرام حسین زاده

اخبار منتشر شده در مطبوعات غرب، حاکی از آنست که حمله‌ای بزرگ و قریب‌الوقوع به کشورمان در حال تدارک است. مراحل آغازین این تدارک مدت‌هاست که به سر آمده و نوبت به چینش مهره‌ها برای آغاز جنگ رسیده است. انگشت و ماشه به هم نزدیک می شوند.

حاکمیت ایران با چالشی بزرگ روبروست، هم در درون خود، هم در درون کشور و هم در عرصۀ بین‌المللی. عقل سلیم حکم می‌کند که پیش از آغاز هر مبارزه‌ای باید برخی از دشمنان را، حتی شده بطور موقت، از ابراز دشمنی منصرف کرد. دایره متحدین را گسترش داد و محدودۀ دشمنان را کوچک‌تر نمود. اما جمهوری اسلامی گویی کاری به عقل سلیم ندارد.

بدون در نظر گرفتن جهان بیرونی، سرش بکار خودش است و انگار نه انگار که جهانی هم وجود دارد که تابع خواست‌های او نیست، جهانی که خواست و اراده‌ای توانمند دارد و در تعارض با حاکمیت جمهوری اسلامی قرار گرفته ا‌ست.

فراوان و بارها جهانیان را مورد خطاب قرار دادیم و فریاد زده ‌شد که: «امر سیاست داخلیِ کشور، صرفا به عهدۀ نیروهای داخلی‌ست، از دخالت در امور داخلی‌مان خودداری نمایید. حمله به جمهوری اسلامی، دخالت در تعیین سرنوشت مردم است که باید صرفاً از طرف خود ایرانیان صورت پذیرد.»

جهان نیز در برابر ما این پرسش‌ها را نهاد، که:«امور داخلی تا هنگامی داخلی هستند که محدود به حوزه‌های "داخلی" باقی بمانند، اما امروزه شما مردم ایران، مسببِ بوجود آمدنِ رژیمی هستید که با تسلیح خویش به سلاح اتمی، تنها شما را مورد تهدید و سرکوب قرار نمی‌دهد بلکه با بدست گرفتن این سلاح، او متعرض به جهان خواهد بود. او منافع ما را هم مورد تعرض قرار داده است. او امنیت بین‌المللی را به مخاطره میاندازد. آیا خودتان می‌توانید غول از بطری رها ساخته‌تان را دوباره به درون آن بازگردانید؟ از آن گذشته، شاید "دموکراسی" را بتوان امری داخلی برشمرد، اما نقض خشن "حقوق بشر" هم آیا امری‌ست داخلی و محدود به یک کشور؟ دخالت خشنِ دولت‌تان در کشورهای همسایه و بسیاری از نقاط زمین، را که به قیمت جان هزاران انسانِ غیر ایرانی تمام می‌شود را چه کسی مسئول است؟ در بهترین حالت، شما مجازید که از حق خودتان بگذرید، اما نمیتوانید از ما هم همین توقع را داشته باشید که در برابر تعرضات حاکمیت اسلامی، کرنش کرده و از حق خودمان دفاع نکنیم، یا مهارش کنید؛ یا مهارش می‌کنیم! »

ما بدون تعمق درین پرسش‌ها و درگیر کردن واقعی خودمان با آنها، عملا با پی‌ریزی "جنبش سبز" خواستیم که به جهان بگوییم، ما خودمان موضوع را "جمع و جور" می‌کنیم. با رفتاری بسیار متمدنانه و در خور زمانه‌مان و با زبانی ملایم، بصورتی ملی و میلیونی، با حاکمیت به سخن درآمدیم و خواست‌های برحق‌مان را (حتی در همان چارچوبه‌های قانون اساسی خودش) بر خیابان‌های مسالمت بر زبان راندیم. اما پاسخ، سرکوب بود و گلوله و کشتار، زندان بود و شکنجه و تجاوز.

و جهان می‌دید این نبرد نابرابر میان نداها و سهراب‌ها، و آدمخوران ولایت فقیه را. سالی را دست نگهداشت تا شاید این جنبش سبز بتواند بدون خون و خونریزی، به مهار حاکمیت بپردازد، چنان که هم مردم ایران بتوانند به حقوق خودشان دست یابند و هم جهانیان آسوده‌خاطر از تهدیدهای جمهوری اسلامی، سر بر بالین بگذارند؛ اما نشد.

قطعنامۀ اخیر شورای امنیت، شاید آخرین قطعنامه‌ای ازین دست در محکومیت جمهوری اسلامی باشد. گویی فرصتی هم که با حضور "جنبش سبز" بدست آمده بود، دارد از دست می‌رود، تهدیدات جمهوری اسلامی و بی‌تابی جهان، هر دو اوج می‌گیرند.

جنبش سبز که گویی سالی، حائلی بود در میان جهان و حمله به حاکمیت اسلامی، دیگر از سطح خیابان‌ها برچیده شد، انگار تعمدی در کار است که همان خیابان‌ها را به زیر چکمه نظامیان ناتو و هم‌پیمانان شرقی‌اش بگسترد.

رجزخوانی‌های سرداران سپاه، در حین نظارۀ ورود ناوگان‌های تا به دندان مسلح آمریکا به خلیج فارس، از خنده‌دار بودن گذشته و تهوع‌آور گشته‌است، با سرنوشت مردمان قمار کردن را "سیاست" نام نهاده‌اند!

وقتی که نشریۀ مهم "فوربس" در تاریخ بیست و چهارم جوئن همین امسال یعنی چهار روز پیش در مقاله‌ای با عنوان «چگونه تغییر رژیم در ایران دنیا را متحول خواهد کرد» می‌نویسد: «آیا ما در شرف وقوع یک جنگ هستیم؟ از لحاظ زمانی لحظه ای مساعد تر از این نمیتوان یافت. کشورهای خاور میانه به یقین حاضرند خرج چنین حمله ای را هم بدهند، همانطور که خرج اولین جنگ خلیج فارس را دادند. انحراف اذهان عمومی از جریان نشت نفت در خلیج مکزیک و جنگ افغانستان میتواند برای دولت اوباما مفید باشد. اجازه بدهید رک بگویم: به ازای هر یک امتیاز منفی که تغییر رژیم با خود خواهد آورد، تغییر ندادن رژیم یک امتیاز منفی دارد. به زودی ممکن است آقای پرزیدنت متوجه شود که چاره دیگری در مقابلش نیست. اما با تغییر رژیم در ایران دنیا چگونه عوض خواهد شد؟» گویی ناقوس‌ها به صدا درآمده‌اند.

هر دو طرف گویی میخواهند "جنبش سبز" را نادیده بگیرند. رژیم ایران با بی‌مبالاتی و رفتاری از سرِ عدم مسئولیت، کشور را به لبۀ پرتگاه ویرانی می‌برد و جهان بعد از ده سال کش و قوس دادن، گویی مرحله تدارکات را به اتمام رسانده و اکنون را بعنوان زمان "ضربۀ مرگبار" در نظر گرفته است.

تنها راه پیشگیری از حمله‌ای دهشتناک، دخالت گستردۀ "جنبش سبز" است. بدون این حضور، دودمان حاکمیت بر باد خواهد رفت که البته چندان اهمیتی هم ندارد اما آنچه که مهم است ویرانی بزرگی‌ست که درین هنگامه نصیب مردم و کشور خواهد شد. جنبش سبز هم باید به مانند شورای امنیت سازمان ملل، و شاید برای آخرین بار، با حاکمیت ولایت فقیه به گفتگو بنشیند و او را مجاب سازد که تن به سازش‌های لازم با مردم ایران بدهد، تا این مردم بتوانند جهان را از حمله‌ای مرگبار به کشور باز دارند. با اطمینان می‌توان گفت که مردم ایران از چنان اعتباری در نزد جهانیان برخوردار هستند که اگر پادرمیانی کنند، جهان، انگشت خود را از روی ماشه برخواهد داشت، اما این پادرمیانی فقط در صورتی ممکن است که بخش اعظم خواست‌های جنبش مورد پذیرش حکومت واقع شود.

اگر راه مصالحه و مدارا با جهان بسته شده است، اما جنبش سبز هنوز آماده مصالحه و مداراست، این آخرین فرصت نباید از دست برود.

پیش از آنکه دیر شود باید...

منبع ايران خبر

http://www.iran-chabar.de/article.jsp?essayId=30590

 

تماميت خواهی حکومت در نبرد با فضای خصوصی

حتما اين مقاله را تا انتها بخوانيد

رضا کاظم زاده (روانشناس) ۱۳۸۹/۰۴/۰۴

هر واحد، گروه يا نهاد اجتماعی برای شکل گرفتن و آفريدن آنچه سپس هويت خويش مي‌شناسد و مي‌شناساند، مجبور است ميان خود و غير خود، ميان درون و بيرون، تفاوت ايجاد کند. در ميان راهکارهای مختلفی که برای ايجاد تمايز و مرزکشی ميان درون و بيرون وجود دارد، خلق راز و سپس حفظ آن، يکی از مهمترين ها به شمار مي‌آيد.

مثلا خانواده از آن جايی که به عنوان نهادی خود گردان و مجزا پذيرفته ميشود، از حق داشتن راز و مخفی کردن بعضی اطلاعات مربوط به خود و يا اعضايش نيز بهره مند ميگردد. چنين حقی در عمل با ايجاد مرزهايی فرضی، جلوی دخالت مستقيم و مداوم ساير نهادهای اجتماعی در امور داخلی خانواده را مي‌گيرد.

در هر نظام اجتماعی به محض آنکه گروهی از جانب جمع و همينطور ساير نهادهای اجتماعی به رسميت شناخته ميشود، همزمان از حق مخفی داشتن بعضی از خصوصيات و اطلاعات مربوط به خود نيز برخوردار ميگردد. در جوامع مدرن غربی محدوده و معنای چنين حقی توسط قانون و در جوامع سنتی توسط عرف و فرهنگ تعيين مي‌شود.

خلق و سپس حفظ راز در درون يک گروه در ضمن اين که آن را از ساير گروه های اجتماعی متمايز ميکند، همزمان ميان اعضای گروه نيز همبستگی ايجاد مي‌نمايد. بنابراين توليد و نگهداری راز در درون گروه در آن واحد به دو کارکرد اصلی فرآيند هويت يابی (تمايزگذاری و همانندسازی) پاسخ ميدهد. از اين منظر توليد و سپس حفظ راز (در درون فرد و يا واحد اجتماعی) يکی از روشهای مهم ايجاد و حفظ هويت فردی يا گروهی است.

به ميزان افزايش حجم اطلاعات پنهان در درون يک گروه و گسترش همزمانی اش به حوزه های گوناگون تر، استقلال گروه از محيط پيرامونش افزايش مي‌يابد. افزايش استقلال در چنين حالتی به معنای کسب حق و نيز توانايی گروه در حل و فصل مسائلی است که به او مربوط مي‌شوند.

از زاويه نگاه ما در اينجا، ميتوان فضای خصوصی را محيطی فرضی و قراردادی تعريف کرد که فرد و يا گروه مي‌توانند برکنار از دنيای پيرامون، آن را پناهگاه امن اسرار خود قرار دهند. از آن جايی که فضای خصوصی نه واقعيتی طبيعی بلکه تاريخی است، مفهوم و مختصاتش در جوامع گونانون به شيوه های مختلف تعريف شده است.

بدين ترتيب زندگی خصوصی بيش و پيش از آنکه از درون و بر پايه "ذات"اش قابل تعريف باشد، در تعامل با زندگی و فضای عمومی است که معنا مييابد. در همه جوامع بشری، نوعی ديالکتيک و کشاکش ميان دو فضای عمومی و خصوصی به چشم ميخورد که در کشورهای دمکراتيک همواره به صورت يکی از موضوعات مهم که در بحث و جدل های حقوقی و انسانی در ميان بخشهای گوناگون اجتماع جريان دارد حاضر است.

نگاه ايدئولوژی تماميت خواه به فضای خصوصی

در نظام های استبدادی برای شهروندان امکان چندانی برای بحث و تبادل نظر پيرامون حقوق شهروندی و حريم زندگی خصوصی و فردی وجود ندارد. ذکر اين نکته در اينجا مهم است که در يک قرن گذشته، تمامی حکومتهای تماميت خواه را نظام هايی تشکيل مي‌دادند که همگی جمع گرا و گروه باور بوده اند.

از فاشيسم و نازيسم در اروپا گرفته تا "دمکراسی های خلقی" در کشورهای کمونيستی از نوع شوروی و چين، همگی بر اصل ارجحيت منافع جمعی بر حقوق فردی استوار گشته بودند. ظاهرا ميان گروه باوری و تماميت خواهی پيوندی ارگانيک وجود دارد و فرد در ايدئولوژی رسمی اين نظام ها، تنها در کادر گروه و در قالب نقشی که جمع بر دوش وی مينهد معنا مييابد و به رسميت شناخته مي‌شود.

در خطابه های تهييج کننده شان هيتلر و وزير تبليغاتش گوبلز شهروند آلمانی را هميشه و همه جا به صورت سرباز وفادار و خادم حکومت مي‌نماياندند که در هر لحظه آماده فداکاری و از جان گذشتگی برای کشور و پيشوايش است. برای هيتلر در کتاب "نبرد من"، "آنچه عظمت انسان آريايی را مي‌سازد، نه پويايی توانايی های ذهنی اش بلکه گرايشش به قرار دادن تمامی توانايی هايش در خدمت اجتماع مي‌باشد." در زبان نظام تک حزبی استالينی نيز هرگاه واژه شهروند مورد استفاده قرار مي‌گرفت منظور تنها افرادی بودند که حاضر به انجام هر نوع فداکاری و از جان گذشتگی در راه آرمانهای طبقه کارگر و نماينده تراز نوين آن (حزب کمونيست حاکم) باشند.

در نتيجه اساسا در ايدئولوژی رسمی نظامهای تماميت خواه، فاصله‌ای ميان جامعه (که در نگاه وحدت خواه ايشان بيشتر ملت، خلق و يا در آخرين نمونه های آن مانند ايران، "امت" ناميده مي‌شود) و حکومت وجود ندارد: از يک سو حکومت نماينده مستقيم ملت تلقی ميشود و از سوی ديگر تک تک شهروندان حاميان بی‌چون و چرای پيشوا يا رهبران جامعه فرض مي‌شوند.

خود اين نکته که در چنين رژيم هايی به محظ آنکه فرد نغمه‌ای متفاوت با گفتمان رسمی ساز کند بلافاصله از تمام حقوق شهروندی و فردی اش - به دلايلی که قالبا "استثنايی" نيز اعلام ميشوند – محروم ميگردد، نشان از چنين تفکر به غايت وحدت طلبی دارد. تفکری که نميتواند وجود هيچ فاصله‌ای ميان شهروند و حکومت را برتابد. چنين فاصله‌ای از نظر ايشان دست کم نشانه سوتفاهم و دست بالا بهترين مدرک برای اثبات خيانت فرد به جامعه و حکومت هر دو مي‌باشد.

اساسا هر گفتمان گروه باورانه‌ای که کثرت و رنگارنگی افراد در جامعه را در مفاهيمی مانند "خلق"، "ملت"، "مردم"، "امت" و غيره کمرنگ و يا حتی به کل بی‌رنگ کند، چه از دهان حاکمان بيرون آيد و چه از دهان مخالفانش که از سلاح خود حکومت برای مبارزه بر عليه اش استفاده ميکنند، زمينه را برای رشد تماميت گرايی آماده ميسازد. نگاه وحدت طلب که نه ميان طبقات گوناگون جامعه تفاوت ميبيند و نه ميان "مردم" و حکومت فاصله‌ای قائل است، بيشتر در آن نوع از حکومت های تماميت خواه مشاهده مي‌شود که از پس جنبشهای توده‌ای و ناآرامی های اجتماعی برخاسته اند.

همه نظام های گروه باور، تماميت طلب و يا ديکتاتور نيستند اما لااقل تا آنجا که به تاريخ معاصر بشريت در صد سال گذشته مربوط ميشود، ميتوان با اطمينان ادعا کرد که تمامی رژيمهای تماميت طلب گروه باور و جمع پرست بوده اند. جمهوری اسلامی نيز از چنين قاعده‌ای مستثنا نيست.

گسترش فضای عمومی به منظور توسعه نظارت قدرت

در اينجا ميتوان پرسيد چرا حکومت تماميت خواه در بنياد خود گروه باور است و اساسا چرا حقوق فرد را تنها در چارچوب نقش هايی که حکومت در اجتماع بر عهده او نهاده تعيين مي‌کند. و يا برعکس چرا مثلا هيچ کدام از دمکراسی های ليبرالی و فرد گرا، نه تنها به نظامی تماميت خواهانه و فاشيستی منجر نگرديده اند بلکه اغلب مهم ترين دشمن چنين نظام هايی به حساب مي‌آمده‌اند؟

به گمان من يکی از مهم ترين دلايل اين امر را مي‌توان در تضادی جست که ميان تماميت خواهی و فردگرايی مدرن وجود دارد. فرد گرايی از آنجايی که تمام تلاش خود را بر حول دفاع از حقوق فرد، چه در برابر قدرت سياسی و چه حتی در مقابل آرای اکثريت در جامعه، متمرکز کرده است، يکی از مهم ترين مدافعان حريم خصوصی است. بی‌دليل نيست که دست کم در يک قرن گذشته، مهم ترين مدافعان حقوق بشر در عرصه سياست، از ميان ليبرال ها برخاسته اند.

در ايدئولوژی گروه باور تماميت خواهی، هميشه نوعی ضديت با گسترش پهنه فضای خصوصی که نتيجه افزايش اختيارات افراد است ديده مي‌شود.

از نگاه تماميت خواهان فضای خصوصی به حريمی مي‌ماند که کنترل و نظارت قدرت سياسی را بر زندگی فرد کاهش مي‌دهد. به همين دليل در تمامی نظام های اين چنينی، ترفندهای گوناگونی برای کاهش اختيارات فرد که اغلب از طريق محدود کردن هر چه بيشتر پهنه خصوصی صورت مي‌گيرد، به وجود آمده است. يکی از مهم ترين اين ترفندها که مستقيما از ذهنيت گروه باور ايدئولوژی ايشان تراوش مي‌کند، همين ايده همسان پنداری حکومت با جامعه است.

در واقع اين همسان پنداشتن حکومت با جامعه، حاکمان با شهروندان و "امام با امت" است که در قدم بعدی به از ميان برداشتن مرزهای ميان دو فضای عمومی و خصوصی تبديل مي‌شود. ادعای وحدت بدنه جامعه با حکومت سياسی (که ترجمه اش در کشور ما از يک سو "وحدت کلمه" ميان آحاد گوناگون ملت و از سوی ديگر ميان ايشان با مهم ترين نماينده قدرت سياسی يعنی ولی فقيه مي‌باشد) همواره يکی از مهمترين روشهای حکومت های تماميت خواه برای دست يابی به آرمان مشترکشان بوده است: گسترش هر چه بيشتر فضای عمومی و در نتيجه کمرنگ ساختن حدود اختيارات فرد در فضای خصوصی.

در حکومت جمهوری اسلامی گسترش بی‌حد و حصر فضای عمومی را ميتوان از آن جايی تشخيص داد که شهروند ايرانی به محض آنکه پای خود را از خانه بيرون مي‌گذارد، در کادر قراردادها و ضوابط مربوط به حوزه عمومی قرار ميگيرد و در نتيجه تمامی امتيازات مربوط به پهنه خصوصی را از دست مي‌دهد.

در نظام حاکم بر ايران، نظارت مستقيم قدرت سياسی بر فضای عمومی امری طبيعی و عادی تلقی مي‌شود چرا که اساسا برای کنترل و يا حتی دستگيری شهروندانش در اين فضا، نه خود را به مجوز قانونی و نه حتی به اقامه دلايلی نيازمند مي‌داند. تنها محيطی در جامعه ما که در برابر دخالتهای مستقيم، مداوم و گوناگون حکومت، مقاومت بيشتری از خود نشان مي‌دهد، محيط خانواده و محل مسکونی افراد است. بدين ترتيب خانواده و محل مسکونی اش به تنها نهاد و يا مکانی تبديل شده که حکومت برای آن امتيازاتی تحت عنوان "حريم خانوادگی" (يعنی فضای خصوصی) قائل شده است.

فرد در جامعه ما تنها در کادر و در پيوندش با چنين نهادی است که مي‌تواند از حق رازداری برخوردار و از نوعی آزادی مختصر بهره مند گردد. البته ميزان و همين طور کيفيت اين آزادی نيز بنا بر نقش هايی تعيين شده که افراد در خانواده (به عنوان پدر، مادر يا فرزند) برعهده گرفته اند.

از محل زندگی خانواده که بگذريم تمامی محيط های ديگر مانند محل کار، تحصيل، عبادت، جشن و پايکوبی، برگزاری مجالس فرهنگی (از مجالس ساده شعرخوانی گرفته تا مکانهايی مانند سينما، تالار موسيقی، نمايشگاه و غيره)، همگی کم و بيش از قوانين حاکم بر فضای عمومی تبعيت مي‌کنند. فرد بايد در اين اماکن گوناگون هميشه رفتاری مطابق با قواعد حاکم بر فضای عمومی داشته باشد.

گسترش حداکثری فضای عمومی موجب ميشود تا ماموران دولتی و امنيتی بتوانند بدون داشتن مجوز و حتی دلايل موجه به هر کدام از اين مکانها که ميخواهند وارد شده هر که و هر چه را که لازم مي‌شمارند کنترل کنند. چنين امری بالاجبار از شهروند موجودی ميسازد در درجه اول متعلق به پهنه عمومی چرا که بيشترين وقتش در اين فضا صرف مي‌شود. بدين ترتيب يکی از خواست های مهم نظام تماميت خواه گسترش پهنه همگانی و از اين طريق تبديل شهروند به موجودی همگانی است که به نظارت دائم قدرت بر زندگی اش خو گرفته باشد.

انسان همگانی و انسان خصوصی

انسان ايده آل اسلام گرايان ايرانی، انسان متعلق به پهنه همگانی است. انسانی که علائق فردی، خصوصی و مادی خود را به سود منافع جمعی، همگانی و معنوی قربانی مي‌کند. موجودی که تنها به گروه و امت اسلام مي‌انديشد و برای دفاع از ارزش های آن حتی از فدا کردن مهم ترين سرمايه فردی و خصوصی اش که جانش باشد دريغ نمی کند.

از همان ابتدای انقلاب، در کنار اخلاق دينی که بيشتر به حوزه روابط خصوصی مربوط مي‌شود، نوع تازه‌ای از "فضيلت شهروندی" پديدار گشت که به طور مستقيم تحت تاثير ايدئولوژی اسلام گرايان انقلابی شکل گرفته بود. در اين ايدئولوژی، مفاهيمی مانند جهاد، شهادت، مبارزه با ظلم و غيره به مراتب از ارزش های اخلاقی که بيشتر به تبيين زندگی فردی انسان مسلمان مي‌پرداخت (اساس نظام فقهی)، اهميت بيشتری يافت. نکته مشترک در تمامی اين مفاهيم برجسته کردن تبعيت فرد از گروه و قربانی ساختن منافع فردی به خاطر مصالح جمع ("امت اسلامی") بود. بدين ترتيب فداکاری برای نجات و بهروزی اجتماع بر جای تلاش برای کسب سعادت فردی (هدف نخست متوليان سنتی دين) نشست.

با ظهور ايدئولوژی اسلام گرايان انقلابی، در برابر انسان مومن دينداران سنتی که بر اساس فقه و در غالب زندگی فردی و فضای خصوصی انديشيده شده بود، مدل جديدی از انسان نمونه اسلامی پا به عرصه وجود نهاد که خصوصياتش در درجه نخست بر اساس اصل پيروی از آرمان های جمعی و فدا ساختن منافع فردی شکل گرفته بود. نمونه برجسته انسان همگانی و آرمانی اسلام گرايان در پس از انقلاب، بسيجی است. در واقع بسيجی با برتر شمردن "فضيلت شهروندی" ("رسالت اجتماعی" روشنفکران اسلامی) بر "اخلاق روحانی" (سعادت فردی فقها)، محور اصلی زندگی فردی و اجتماعی اش را امر سياسی قرار داده است.

پهنه همگانی زيستگاه، محل ظهور و در عين حال رشد و بالندگی نمونه آرمانی انسان ايدئولوژيک اسلام گرايان است. فرآيند شکل گيری انسان بسيجی به مثابه يکی از مهم ترين مظاهر چنين انسانی، تنها در اين پهنه است که ممکن مي‌شود. بدين ترتيب پهنه عمومی نه فقط محل خلق قهرمانی ها بلکه مکان تحقق بزرگترين فضيلت ها نيز به شمار مي‌آيد.

اگر پهنه همگانی محل خلق و پرورش انسان همگانی و آرمانی تلقی مي‌شود، به فضای خصوصی درست عکس آن نگاه مي‌شود. فضای خصوصی در انديشه اسلام گرايان کمين گاه دشمن و محل رشد و نمو پليدی ها در وجود انسان است.

فضايی که با ايجاد امکان پنهان کاری، راه را برای تحقق انواع و اقسام توطئه چينی ها و موذی گری ها گشوده است. فضای خصوصی محيط امن و پرورشگاه اصلی تمامی شرارت ها است که در وجود افراد سودجو، وابستگان به بيگانگان، فريب خوردگان و تمامی آنهايی متجلی مي‌شود که در ضمن حفظ ظاهر در فضای عمومی، هدفشان تنها سواستفاده از نظام، دست يابی به اهداف پست فردی و خيانت به آرمان های جمع، گروه و در زبان اسلام گرايان "امت" است. از اين زاويه حتی مي‌توان ادعا کرد که مهم ترين دشمن ذاتی نظام های تماميت خواه، انسان فضای خصوصی است.

در نظام تماميت خواه حاکم بر ايران، تنش ميان دو فضای عمومی و خصوصی را مي‌بايست در درجه نخست در کادر جنگ بی‌پايان ميان اين دو نوع از انسان ملاحظه نمود. تضاد ميان دو انسان همگانی و خصوصی در واقع تضاد ميان آشکار و پنهان است. انسان همگانی موجودی شفاف است، انسانی که ظاهر و باطن و بيرون و درونش يکی است. وجود و ماهيت چنين انسانی تماما بر اساس تجليتاتش در فضای عمومی شکل يافته است.

انسان خصوصی اما درست وارونه چنين انسانی است. نقطه ثقل زندگی چنين فردی پهنه خصوصی است. او موجودی است که برای شفاف ساختنش، حکومت راهی جز سرکشی دائم به پهنه خصوصی زندگی اش و تجسس مکرر در احوالاتش برای خود نمی بيند. با اين حال گاهی حتی کنترل و نظارت بی‌وقفه نيز جواب گو نمی باشد و حذف کامل پهنه خصوصی (زندان) و اعمال شکنجه - برای آشکار کردن پنهان و ظاهر نمودن باطن - ضروری به نظر مي‌رسد.

منافق نماد انسان پهنه خصوصی

از ابتدای انقلاب، حکومت جمهوری اسلامی مخالفان داخلی خود را به سه دسته تقسيم مي‌کرد: محاربان با خدا، مفسدين فی الارض و منافقين. اين هر سه نمونه به دوره انقلابی گری نظام (از شروع انقلاب تا سال مرگ خمينی) که در آن گفتمان ايدئولوژيک تنها گفتمان رسمی حاکمان بود مربوط مي‌شوند.

در اين سال های اخير به مرور چنين گفتمانی به نفع گفتمان سياسی کمرنگ گشته و کمتر از چنين اصطلاحاتی به شکل گذشته استفاده مي‌شود. از ميان اين سه نمونه مثالی (Ideal type)، آنکه بهتر نگرش اسلام گرايان را به انسان خصوصی به مثابه دشمن به نمايش مي‌گذارد، مفهوم منافق است.

از همان ابتدای انقلاب در انديشه اسلام گرايان انقلابی، نوع ديگری از انسان که کاملا نقطه مقابل انسان آرمانی اسلامی محسوب مي‌شد، پديدار گشت. انسانی که نظام اسلامی در طی سه دهه گذشته هيچگاه از تعقيب، کنترل و مبارزه همه جانبه با او غافل نگذشته است.

اين نمونه از انواع انسان پهنه خصوصی که در رقابت با ساير دشمنان نظام مقام اول را ربوده بود، توسط اسلام گرايان، منافق ناميده شد.

منافق در نگاه اسلام گرايان حاکم بر ايران به انسانی گفته مي‌شود که با فاصله گرفتن از امت اسلامی و همينطور تنها نماينده مشروعش يعنی رهبر، منافع فردی و يا گروهی خويش را جايگزين مصالح و منافع ملت و اسلام نموده است. از اين منظر منافق (به شکل فردی و يا در چارچوب "گروهک ها") مدام در کار اخلال در امور جامعه تصور مي‌شود.

در گفتمان اسلام گرايان، بکارگيری واژگانی مانند "گروهک"، برای خوار و يا بی‌اهميت جلوه دادن تاثير و عواقب کوتاه و يا دراز مدت اقدامات منافقين نبوده و نيست. اسلام گرايان ايرانی هميشه به مراتب بيشتر از مخالفانشان دشمنان خود را جدی گرفته اند. هدف اصلی ايشان از بکارگيری واژگانی مانند "گروهک" اشاره بر تعداد قليل ايشان و نداشتن کوچک ترين پايگاهی در ميان امت اسلامی است. در تمامی نظام های تماميت خواه، انسان پهنه خصوصی (يهودی برای نازی ها، بورژوا و کولاک برای بولشويک ها و منافق برای اسلام گرايان) اساسا جزئی از ملت (نژاد ژرمن، طبقه کارگر و امت) محسوب نمی شوند. اينان در بهترين حالت انگل هايی تصور مي‌شوند که با پشت کردن به آرمان های جمعی و با از دست دادن فضيلت شهروندی، تنها برای منافع خصوصی خود مي‌زييند و تلاش مي‌کنند.

تنش ميان دو فضای خصوصی و عمومی در جامعه ايران، برگردان خود را در ايدئولوژی تماميت خواه اسلام گرايان، در قالب مبارزه و جنگ قهر آميز و پايان ناپذير ميان اين دو نوع انسان (منافق و بسیجی) نشان مي‌دهد.

انسان بسيجی با قربانی کردن جان و مالش در راه آرمان های جمعی، به موجودی همگانی تبديل مي‌شود که به همه کس (يعنی امت و رهبرانش) تعلق دارد جز به خودش. در مقابل او، منافق موجودی است که با مرکز قرار دادن زندگی فردی و حريم خصوصی، به آرمان های جمعی و همزمان الهی پشت کرده است. برای حکومت اسلامی منافقين هميشه به مراتب از دشمنان خارجی امت (مانند امريکا و اسرائيل) خطرناک‌تر قلمداد شده اند.

صرف حضور منافق در ميان امت اسلامی، تنش ميان دو پهنه همگانی و خصوصی را به تضادی آشتی ناپذير تبديل مي‌کند. برای اسلام گرايان منافق موجودی است که حقيقت اش تنها زمانی بر امت هويدا مي‌شود که نيروهای کارکشته حکومت (چه در جامعه و چه در درون زندان ها) به تجسس دقيق در زندگی خصوصی، فردی و حتی درونی اش بپردازند.

در واقع تقصير از منافق است اگر حکومت به زندگی خصوصی شهروندانش مدام سر مي‌کشد؛ چرا که اين اوست که با ايجاد تضاد ميان درون و بيرون، پنهان و آشکار، فضای خصوصی و عمومی همواره منافع فردی، پليد و دشمنانه خويش را بر منافع و آرمان های جمعی ترجيح داده است. از اين زاويه اسلام گرايان برای منافق قدرتی مهيب و بی‌همتا قائل اند. او طوری مي‌تواند در پهنه همگانی ظاهر شود که نه تنها امت اسلامی بلکه حتی خدمت گذاران صديقش (نيروهای امنيتی و بازجويان) را نيز فريب داده ماهيت حقيقی خويش را پنهان سازد.

به همين خاطر ارگان های امنيتی با اتکا بر نيروهای متشکل توده‌ای ("امت هميشه در صحنه") بايد هميشه و در همه حال آماده و گوش به زنگ باشند تا به محض مواجهه با نشانه های "تظاهر و فريب کاری" در پهنه همگانی، به سرعت به تجسس درون و باطن بپردازند.

برای ايدئولوگ های اسلام گرا در وجود منافق، جنگ ميان دو پهنه همگانی و خصوصی با برتری پهنه خصوصی بر همگانی به پايان رسيده است. منافق زاده پهنه خصوصی و به همين دليل مهمترين بهانه نظام تماميت خواه برای تجاوز به حريم خصوصی افراد است. در انديشه تماميت خواه اسلام گرايان ايرانی، درگيری و تضاد ميان دو پهنه عمومی و خصوصی را مي‌توان به خوبی با تصويری که از منافق بدست مي‌دهند مورد مطالعه قرار داد.

انسان خصوصی: دشمن اصلی تماميت خواهی

حکومت های تماميت خواه به معيارهايی دقيق برای شناسايی دشمن درونی خود نياز دارند. اينان بايد بتوانند دشمنان خيالی و يا واقعی خود را از خيل عظيم مردم عادی که جزيی از حکومت تلقی مي‌شوند تشخيص بدهند. برای نازی ها در آلمان، معيار اصلی برای ايجاد تمايز ميان "ملت آلمان" و دشمنان داخلی اش نژاد بود. از نظر ايشان وجود شر در درون انسان يهودی و حتی پيش از تولدش، در درون ژن هايش ثبت شده است. برای حزب کمونيست شوروی و طرفداران فناتيک و پر شورش در سال های نخست انقلاب اکتبر، دشمن ذاتی "طبقات زحمتکش" را مي‌بايست در درجه نخست از خاستگاه طبقاتی افراد تشخيص داد.

لااقل تا پايان دهه سی ميلادی، اعلام تعلق مخالفان فرضی يا واقعی رژيم به بورژوازی يا دهقانان کم و بيش مرفه (کولاک)، مهم ترين و اغلب حتی تنها دليل برای حذف کامل حقوق شهروندی و انسانی افراد بود. فقط در طول زمستان ۳۰-۱۹۲۹، يک ميليون و هشتصد هزار دهقان به جرم "کولاک" بودن، به سيبری و ساير مناطق بد آب و هوا تبعيد شدند. در همان زمان ماکسيم گورکی برای توجيه بی‌رحمی های بولشويک ها، کولاک را موجود "فرد گرای حيوان صفتی" معرفی کرد که از هر گونه "احساسات اجتماعی" بی‌نصيب مانده است. (نه غزه نه لبنان، جانم فدای ایران)

با اين حال برای اسلام گرايان، ظاهرا تشخيص دشمن ذاتی (منافق) به سادگی دو مورد بالا نيست. منافق نه از نژادی متفاوت است و نه به يک طبقه و يا گروه اجتماعی معين وابسته است.

او مي‌تواند طوری در پهنه همگانی به آرايش ظاهر خود بپردازد که نه تنها ماهيتش مخفی باقی بماند بلکه گاهی حتی در جلد يکی از طرفداران پر شور و تراز اول نظام بر صحنه حاضر شود.

با اين حال نداشتن معياری عينی برای تشخيص دشمن از يک سو و توانايی استثنايی منافق در فريبکاری و نفوذ به قلب امت و کارگزاران بلند پايه نظام از سوی ديگر، با خود دو حسن مهم برای خوی تماميت خواه نظام در بر داشته است. عدم معياری مشخص برای تشخيص منافق به رژيم امکان مي‌دهد تا سايه ظن خود را بر سر همه کس بگستراند. بدين ترتيب در نظام جمهوری اسلامی همه انسان ها اگر نه مجرم لااقل مظنون هستند.

اگر نازی ها نمی توانستند تمامی مخالفان عقيدتی شان را به يهودی بودن متهم سازند، اگر برای استالين متهم کردن رفقايش در حزب کمونيست به وابستگی به بورژوازی بسيار دشوار مينمود، برای اسلام گرايان "منافق" ناميدن و نماياندن تمامی مخالفانشان به سادگی و با ساختن چند سند جعلی که اغلب به حريم خصوصی زندگی افراد مربوط مي‌شود (از اقدام بر عليه امنيت گرفته تا ارتکاب "زنا و لواط") انجام مي‌شود.

از سوی ديگر ايده حضور بالقوه دشمن در همه نهادهای جامعه مدنی و همين طور ارگان های حکومتی، دست نيروهای امنيتی رژيم را در انجام هر نوع برخورد و عملياتی باز مي‌گذارد. بدين ترتيب نظام ترس و وحشت سايه خود را بر تمامی اندام های اجتماع مي‌گستراند و دارندگان قدرت را از داشتن هر گونه دليل موجه و قانونی برای دخالت و نظارت در امور زندگی خصوصی افراد، خلاص مي‌سازد.

منبع راديو فردا

http://www.radiofarda.com/content/f3_privatelife_totalitarian_regime_Iran/2082829.html

۱۳۸۹ تیر ۱, سه‌شنبه

نماهنگ در حمایت از مراجع سبز

نامه عبدالکريم سروش به خامنه اي

فرمان هبوط صادر شده؛ بهشت ولایت دیگر جای شما نیست

جرس: عبدالکریم سروش، روشنفکر دینی در نامه تازه خود خطاب به رهبر جمهوری اسلامی با انتقاد از عملکرد وی نوشته است: فرمان هبوط صادر شده و از آسمان به زمین رسیده است. بهشت ولایت دیگر جای شما نیست. صدای آدمیان صدای خداست. آیا صدای خدا را نمی شنوید؟

 اینک ای "رهبر معظم"! من به شما می گویم که فرمان هبوط صادر شده و از آسمان به زمین رسیده است. بهشت ولایت دیگر جای شما نیست. صدای آدمیان صدای خداست. آیا صدای خدا را نمی شنوید؟

متن نامه:

 

آقای خامنه ای

نطق چهاردهم خرداد هزار و سیصدو هشتاد و نه شما را همه شنیدیم. خطابه‌ای پر خطا بود. لغزش‌های ذهنی‌و زبانی در آن موج میزد. نشان از فتور در قوه ناطقه داشت. خطیب زبر دست ما که در دوران سی‌ساله پس از انقلاب به چالاکی از همه سخنوران پیشی‌گرفته بود، آن روز سخت آشفته و نا توان مینمود. در سخنش نه سحر بلاغت بود نه شهد عبارت، نه کمال معنا نه جمال صورت. صفرای غضب، پروای ادب را از او ستانده بود. چندان که ذهن آشفته بر زبان خفته اش شلاق میزد مرکب سخن رام نمی‌شد. کلمات سرکش و بی وقار از قفس مغز بیرون میجستند و بر شاخ زبان مینشستند. داوری‌های باژگونه تاریخی‌حفره‌های کلام را افزون تر کرده بود و خطیب از یکی‌بر نیامده در حفره دیگر می‌افتاد. با طلحه و زبیر در می پیچید و به جای علی‌با آنان می جنگید. دل اهل سنت را به دست نیاورده به درد آورد. خود را چون علی‌در محاصره دشمنان میدید و بدین خیال کج و قیاس باطل چنان مبتهج بود که مخالفان سیاست و ریاست خود را غاصبان مسند وصایت و ناقضا ن عهد ولایت پنداشت.

معرکه و مهلکهٔ غریبی بود. تماشاچیان از او انتظار حمله داشتند اما او قوت دفاع هم نداشت. هم نطق خشکیده بود هم منطق. نه خوب سخن میگفت نه سخن خوب میگفت.نه به نقل وفا میکرد نه به عقل. ناطقه و عاقله گویی با هم فرو خفته بودند. کار بدانجا کشید که کورکورانه دست در انبان فرسوده تاریخ کند و شخصیت‌های خفته را بر انگیزد وبیازارد و به آنان نقش‌های مجعول دهد و بر اجتهادشان مهر انحراف نهد و آیین ویژه خود را معیار داوری عمل دیگران سازد و انتقام گذشتگان را از معاصران بگیرد و با کبر تمام ،حق و باطل را در نزدیکی‌و دوری از خود تعریف کند و بدین حیله آب رفته مشروعیت را به جوی خشکیده ولایت باز گرداند.

 

آقای خامنه ای

وقتی‌بر سر کار آمدید، در خیال، شریعتی‌غرب ندیده‌ای را میدیدم که عنان سیاست را به دست گرفته است. فقه و فلسفه و تفسیر نمی داند، به عوض اهل تاریخ و هنر و بلاغت است. می‌گفتم همین نیکو است. فقیهان و فیلسوفان غالبا تاریخ نمی دانند و لذا به قول ابن خلدون نا اهل‌ترین کسان برای ریا ست اند. زمان که گذشت و استبداد نظری وعملی ،شما را به سؤء تدبیر و ستمگری کشا ند و مداحان و متملقان بر شما جوشیدند و ناصحان و ناقدان به زنجیرو زندان افتادند ونظم ملک پریشان شد وبانگ بینوایان بر آمد و دست تطاول حرامیان در اموال ونفوس بیگناهان گشوده شد، بر من آشکار شد که به دعا با خدا می‌گفتم ایرانی‌را از هلاکت و سلطانی را از سؤء سیاست برهان، اما طناب توحش که سخت تر شد و آتش اختناق که بالاتر گرفت دانستم کار فقط از دعا نمی‌رود. سالها نیک خواهانه نصیحت کردم و امیدوارانه دل به تاثیر بستم، اما "از قضا سرکنگبین صفرا فزود" و بیمار رنجور تر شد. بیمار ما خیال اندیش شده بود. نصیحت ها را دروغ و دغلبازی و نقدها را توطئه و براندازی می‌دید و جرم‌های جاسوسی و ناموسی برای ناقدان میتراشید و آنان را به زجر و زنجیر می کشید. مداحان را می خرید ونقادان را می درید ورقیبان را سر می برید. و چندان که نقد و نصیحتها بالا گرفت مالیخولیای دشمن ستیزی هم در او قوت بیشتر یافت. نه اینکه:

هر درونی که خیال اندیش شد‌ ------ چون دلیل آری خیالش بیش شد؟

پس در وعظ و نصیحت بسته شد‌ ------ امر "اعرض عنهم" پیوسته شد

پس به حکم خدا و خرد، اعراض کردیم و اعتراض کردیم.

سؤء تدبیر و طغیان ستم و زوال عدالت و بحران مدیریت و تراکم تطاول و تجاوز، کلاه گشاد مشروعیت را عاقبت از سر او برداشت و درماندگی و ناشایستگی او را در تدبیر ملک و تنظیم نظام آشکار کرد. ولایت معنوی که از ابتدا نداشت، ولایت سیاسی را هم در انتها درباخت. اما هنوز جامه جمیل خطابت بر تن داشت، تا نوبت به خطابه اخیر رسید. معلوم شد که نه فقط فقه و فلسفه و تفسیر کم می‌داند، تاریخ را هم کج میخواند. سخن را هم به اسلوب بلاغت نمیراند. از میوه ممنوعه ولایت خورده است و حالا چون آدم در بهشت، برهنه و بی‌پناه، ایستاده است تا کی‌فرمان "هبوط" در رسد و راهی زمین شود.

و اینک ای "رهبر معظم"! من به شما می گویم که فرمان هبوط صادر شده و از آسمان به زمین رسیده است. بهشت ولایت دیگر جای شما نیست. صدای آدمیان صدای خداست. آیا صدای خدا را نمی شنوید؟

خوش تر آن است که مقام رهبری خود لبیک گویان ردای نا باندام ریاست را از تن بیرون کند‌و چون آدم ابوالبشر کلمات توبه را بر زبان آرد و از بهشت آسمانی ولایت آرام بر زمین رعیت بنشیند و با حوای خود آسوده زندگی‌کند و برادر کشی‌هابیل و قابیل را ببیند‌و راز دان تاریخ شود. بدین سان، دست کم، خطیبی باقی‌میماند تا فارغ از سودای ریاست به ارشاد و موعظت بپردازد و به عهد امانت وفا کند ،مگر دیگر بار با کرامت ورخصت مردم در" مسجد کرامت" تردد کند و به شکرانه سلامت "درویشان بی‌نوا را تفقّد کند".

یا خفتگان مجلس خبرگان سر از خواب غفلت بر آورند و بند اسارت بشکنند و روزگار ولایت جایره را به سر آورند. ولی آیا امید بستن به سرد مزاجان گرمخانه خبرگان ،که مشاطگان قدرت اند و رطب خوردگان ولایت، آب به غربال پیمودن و گره بر باد زدن نیست؟

بشکر تهمت تکفیر کز میان برخاست‌ ------ بکوش کزگل و مل داد عیش بستانی

جفا نه شیوه دین پروری بود ،حاشا‌ ------ همه کرامت ولطف است شرع یزدانی

من از آن نسبت مکرر مجعول ابدا نرنجیدم و بر خود نلرزیدم چون ایمان خود را از عارفان گرفته‌ام نه از فقیهان. فقیهان باید بر خود بلرزند که جمعی‌بی‌فضیلت و بی‌ایمان چنین ریشخند فقاهت میکنند و سرمایه شان را بر سر بازار سیاست آتش میزنند. "ولیٌ امر مسلمین" باید پریشان شود و گریبان چاک کند که بز‌های لنگ پیشاپیش گلٌه میروند و بر تر از سلطان، فرس میرانند و خادمند و مخدومی میکنند. وبداند که دیری نخواهد گذشت که شاخ گستاخ این دشمنان خانگی جامه و عمّامه ولایت را هم بدرد و تاج سلطنت را بشکند و روزگار امارت را تباه کند.هلا تا کار را از دستش بیرون نیاورده اند گریبان خود رااز دستشان بیرون آورد وایرانی را از هلاکت وسلطانی راازسوء سیاست برهاند."صبا گر چاره داری وقت وقت است".

قدر وقت ار نشناسد دل و کاری نکند‌ ------ بس خجالت که از این حاصل اوقات بریم

فتنه می بارد از این سقف مقرنس برخیز‌ ------ تا به میخانه پناه از همه آفات بریم

ربنا لا تسلٌط علینا من لا یرحمنا :خداوندا حاکمان بی رحم را بر ما چیره مکن.

اما آن جریده دریده نگون بخت که گوش به فرمان بیت رهبری است وقتی‌جعل خبر کرد و مرا "مرتد" شمرد، دانستم که پا را از گلیم غصبی خویش دراز تر کرده است. منتظر نشستم تا از بیت ولایت اشارتی رود و فرمان " استرداد ارتداد" صادر شود. چون می‌دانستم که رهبری حکم تکفیر و ارتداد را از شوون ولایت می‌داند و بولفضولی دیگران را در این امرولایی حتا اگر فقیهان و مراجع باشند ،نه به خاطر عدالت بل به خاطر ولایت ،تحمل نمیکند. چنین شد و آن نگون بختان وادار به تکذیب شدند و کذب بر کذب انباشتند و پلیدی نخستین را به پلیدی دیگر شستند و بر آن اسکناس هفت صد تومانی که با تقلبی ابلهانه جعل کرده بودند مهر باطله زدند.با خود"حافظانه" میخواندم:

خرداد ماه هزار و سیصد و هشتاد و نه خورشیدی

عبدالکریم سروش

دست نوشته چمران درباره تبدیل انقلاب به لجنزاری از ظلم و خودخواهی

نوشته حاضر توسط یکی از دوستان شهید مصطفی چمران در لبنان به جرس سپرده شده است و باري اولين بار منتشر مي‌شود.

بیست و نهمین سالروز شهادت مصطفی چمران در حالی فرا رسیده است که جمهوری اسلامی دورترین روزهای خود را از آرمان های نخستین اش سپری می‌کند. نوشته حاضر که برای اولین بار توسط جرس منتشر می‌شود نشان از آن دارد که انقلاب اسلامی در همان سالهای نخست از اهداف بلندش منحرف شد و به تعبیر صریح چمران به همان اختلافات و مشکلاتی گرفتار شد که در انقلابهای مشابه پدید آمد و به لجنزاری از ظلم و خودخواهی تبدیل شد.

 

خدایا!

می‌دیدم که در الجزایر، رهبران انقلاب به جان هم می‌افتند، همدیگر را به زندان می‌کشند، مسلحانه علیه هم می‌جنگندند.

می دیدم که در مصر، رهبران قیام با هم به دشمنی می‌پردازند، وحدت آنها شکسته می‌شود و شکست پشت شکست به سراغ آنها می‌آید. می‌دیدم که در همه انقلابها، رهبرانشان برای وصول به قدرت با هم مسابقه می‌گذاشتند، رقابت می‌کردند و همدیگر را می‌کوبیدند و می‌کشتند و انقلاب را به لجنزاری از ظلم و خودخواهی سقوط می‌دادند و من با خود می‌گفتم اینها هیچکدام به درجه رشد نرسیده‌اند، هیچ یک مفهوم واقعی خدا و خلقت و قیامت را درک نکرده اند،

اما با خود می‌گفتم بگذار انقلاب ما پیروز شود، مکتب اسلام راستین مستقر گردد، خدای بزرگ براستی فهمیده شود، انسانها فقط خدا را بپرستند، همه طاغوتها را فرو بریزند. دیگر خودخواهی و غرور خودنمایی نکند. دیگر جایی برای مصلحت طلبی نماند. دیگر جایی برای سیاست بازی وجود نداشته باشد و ما با خیالی راحت بدنبال ساختن و پرداختن اجتماع و تکامل خود مشغول شویم و یک چنین نمونه عشق و پاکی و همکاری و تلاش و تکامل را به همه جهانیان نشان دهیم.

اما هیهات؛ که غرور و خودخواهی وحدت انقلاب ما را نیز خدشه دار کرد، تفرقه و تشتت بوجود آورد، اختلافات و زد و خوردها اوج گرفت و مردم ساده و عامی را بدبین کرد تا به جایی که عده زیادی زده شدند. هر روز ضعیف تر شدیم، دشمنان بیشتر جلو آمدند، مستضعفان ناامید شدند و همان اختلافات و مشکلاتی که برای انقلابها و ملتهای دیگر وجود داشت برای ما نیز پدیدار شد. و نشان داد که ما هم به درجه رشد نرسیده‌ایم و کامل نشده‌ایم و زمان زیادی می‌خواهد که شایسته چنین انقلابی شویم.

 

چمران فارغ التحصیل دانشگاه تگزاس در رشته فیزیک پلاسما و الکترونیک، از آغاز دهه هفتاد میلادی به لبنان رفت و در کنار امام موسی صدر رهبر شیعیان لبنان "جنبش أمل" را تأسیس کرد؛ حرکتی که پیروان همه ادیان در آن شریک بودند.

وی که به لحاظ اندیشه سیاسی از اعضای برجسته نهضت آزادی ایران و از اصحاب نظری دکتر علی شریعتی و آیت الله طالقانی بود پس از ناپدید شدن امام موسی صدر در لیبی و پیروزی انقلاب اسلامی در تهران، به درخواست آیت الله خمینی به ایران بازگشت و معاونت دوست و استاد دیرین خود مهندس مهدی بازرگان را که آنک نخستین نخست‌وزیر جمهوری اسلامی بود را پذیرفت و به وزارت دفاع دولت وی نیز منصوب شد.

نماینده مردم تهران در مجلس شورای اسلامی، نماینده آیت الله خمینی در شورای عالی دفاع و فرماندهی جنگ های نامنظم پس از حمله عراق به ایران از مهمترین عناوین کارنامه سیاسی و نظامی اوست. وی سرانجام در سی و یکم خرداد 60، در منطقه دهلاویه (جنوب ایران) به شهادت رسید.

نوشته حاضر نگاه بلند او و افق غم انگیزی را نشان می‌دهد که کمتر از دوسال پس از پیروزی انقلاب 57 روایت شده و توسط یکی از دوستان شهید مصطفی چمران در لبنان به جرس سپرده شده است.

منبع سايت جرس

http://www.rahesabz.net/story/17931/

۱۳۸۹ خرداد ۲۵, سه‌شنبه

مصاحبه مادر سهراب اعرابي

۲۴ خرداد ۱۳۸۹

خانواده های سه شهید ۲۵ خرداد ۸۸: فردا به بهشت زهرا می رویم

خانواده شهید سهراب اعرابی، محرم چگینی و علی حسن پور، سه تن از خانواده های شهدای بیست و پنج خرداد در گفتگو با جرس اعلام کردند: علی رغم تمامی تهدید ها و فشارها، فردا به مناسبت سالگرد این شهدا به بهشت زهرا خواهند رفت تا در کنار عزیزان خود، یاد از دست رفتگان راهپیمایی مسالمت آمیز سال گذشته را گرامی بدارند.

به گزارش جرس: مادر سهراب اعرابی، یکی از کشته شدگان راهپیمایی ۲۵ خرداد، خبر از حمله خشونت آمیز برخی از نیروها به منزل شخصی خود می دهد و ضمن اعتراض شدید خود به عدم تامین امنیت خانواده شهدا توسط دولت جمهوری اسلامی، می گوید: باید اعلام کنند اینها چه کسانی هستند که همسایه و اهالی شهرکی که سهراب متعلق به آن است را آزار می دهند و با حمله وحشیانه ای که تنها از مغول ها و شعبان بی مخ ها بر می آمد، به منزل شخصی مان یورش برده اند و دو تا شمعی که همسایه ها برای سالگرد سهراب روشن کرده بودند را با خشونت خاموش کرده اند. برای همین از همین جا اعلام می کنم، من تامین امنیت جانی ندارم و اگر فردا اتفاقی برای من افتاد مسوول مستقیم آن را جمهوری اسلامی می دانم.

علی چگینی برادر محرم چگینی یکی دیگر از کشته شدگان راهپیمایی بیست و پنج خرداد به جرس می گوید: فردا ساعت پنج تا هفت عصر مراسم یادبود برادرم در بهشت زهرا برگزار می شود و تا کنون نیز بسیاری دیگر از خانواده های شهدا اعلام کرده اند همزمان به بهشت زهرا خواهند رفت. دانشجویان و مردم معمولی زیادی با ما تماس گرفته اند و ما هم به آنها گفته ایم که حضور آنها در مراسم سالگرد برادرم از دیدگاه خانواده هیچ اشکالی ندارد، اما در مورد برخوردهای امنیتی ما هیچ اطلاعی نداریم.

لادن مصطفایی، همسر شهید علی حسن پور نیز به جرس می گوید: این حق ماست تا برای سالگرد کسانی که بیگناه و تنها برای یک اعتراض در راهپیمایی بیست و پنج خرداد کشته شده اند، به بهشت زهرا برویم و به عزیزان مان بگوییم که دل مان با آنهاست ، واقعیت این است که همه می خواهند روزی که فرزندان و همسران و یا هر عضوی از خانواده شان به شهادت رسید، حداقل با امنیت کامل بر سر مزار آنها بروند چون می دانیم جرم کسانی که کشته شدند، فقط اعتراض بود که متاسفانه با گلوله جواب شان را دادند.

در آستانه سالگرد انتخابات ریاست جمهوری ایران، برخی از کسانی که اعضای خانواده آنها در راهپیمایی اعتراضی علیه انتخابات در خیابان کشته شدند، تهدید به سکوت و برخی دیگر با تماس های تلفنی خبرگزاری متعلق به سپاه جمهوری اسلامی ایران، فارس ترغیب به مصاحبه علیه جنبش سبز و برخی دیگر نیز با تلاش های صدا و سیما برای تهیه اعترافاتی علی سران جنبش مواجه شده اند.

در این، میان برخی از خانواده های کشته شدگانی که تن به مصاحبه با صدا و سیمای جمهوری اسلامی و خبرگزاری فارس نداده اند اعلام کرده اند، در صورتی که تهدیدات علیه خانواده های کسانی که در راهپیمایی های اعتراضی علیه انتخابات ریاست جمهوری کشته شده اند، ادامه یابد، هرگونه اتفاقی که برای این خانواده ها رخ دهد مسوولیت مستقیم آن با جمهوری اسلامی خواهد بود.

پروین فهیمی، مادر شهید سهراب اعرابی که با توجه به فشارها و کنترل های امنیتی وارد شده به خانواده خود، بسیار متاثر و آزرده بود، با صدایی که هم فریاد می زد و هم با بغض همراه بود در خصوص حمله خشونت آمیز ماموران به منزل شخصی خود، مراسم راهپیمایی ۲۵ خرداد سال گذشته و عدم دلایل خود برای نامه به محمود احمدی نژاد و مسایل دیگر جزییات جدیدی را مطرح کرد که متن کامل این گفتگو در پی می آید:

خانم فهیمی! فردا سالگرد کشته شدن سهراب و شهدای دیگر در خیابان های تهران است، دلم می خواهد خیلی صریح از شما بپرسیم آیا از بیاینه آقایان موسوی و کروبی که مردم را از آمدن به خیابان منع کردند، دلگیر نشدید وقتی دیدید که قرار نیست مردم بعد از کشته شدن فرزندان شما به خیابان بیایند و در دفاع از حق هموطنان از دست رفته خود، همانند خرداد سال ۸۸ راهپیمایی برگزار کنند؟

راستش را اگر بخواهید بدانید، نه. خیلی هم خوشحال شدم، وقتی بیانیه را دیدم. اینهایی که من دیده ام به هیچ جوانی رحم نمی کنند، جوان کشی برایشان راحت است. اگر باز مردم به خیابان می آمدند به راحتی می کشتند، چرا باید خون جوانان ما را بریزند و بعد هم وقتی پاسخگو نبودند خود جنبش سبز را متهم به ریختن این خون ها کنند. اگر به هر جوانی در خرداد امسال آسیب می رسید انگار سهراب مرا دوباره می کشتند. مردم وقتی بیرون مرا می بینند، محبت شان را نشان می دهند، همبستگی و همدلی هایشان را نشان می دهند و برای مراسم سالگرد امسال نیز بارها به منزل ما آمده اند و گفته اند که می خواهند همراه ما به بهشت زهرا بیایند ولی من نمی خواهم به مردم هیچ آسیبی برسد. اینها بی رحمانه به همسایه های ما به جوان های شهرکی که سهراب متعلق به این شهرک است حمله می کنند و جوانان را می برند. چرا باید جوانان این کشور که فقط اعتراض دارند اسیر دست دولتی شوند که دروغ می گوید؟

کی و چگونه حمله کرده اند؟

تازگی ندارد، در مراسم چهارشنبه سوری آمدند ریختند در شهرک و جوان ها را بردند فقط برای اینکه چند شاخه گل جلوی خانه ما می گذارند، مردم را تهدید می کنند، در مراسم روز عاشورا مثل مغول ها حمله کردند به شهرک. همسایه ها و اهالی شهرک را آزار دادند، وقتی پریشب، همسایه ها چند تا شمع جلوی خانه ما روشن کرده بودند، آقایان به شکل وحشیانه ای به خانه ما حمله کرده اند، شمع ها را هم خاموش کردند و از خشونت آنها همسایه ها اعتراض می کردند آزرده شده بودند. در مراسم های مختلف وقتی مردم یادی از ما می کنند، اینها هم به سرعت حمله می کنند، مثل مغول ها و بدتر از شعبان بی مخ ها، من نمی دانم این همه وحشتی که از مردم دارند کی تمام می شود اما خوب می دانم که این    ضعف یک نظام است.

ممکن است با این فشارهایی که یاد کرده اید، مراسمی برای سهراب و شهدای دیگر هم در بهشت زهرا برگزار نشود؟

من کاری به این تهدیدات ندارم، برای مادری که عزیزترین اش را از دست داده است مگر چه چیزی بالاتر از فرزند وجود دارد. من خودم تنها می روم بهشت زهرا . هیچ هراسی هم ندارم. به خدا راضی نیستم به مردم هیچ آسیبی برسد، چند روز است که استرس گرفته ام چون می دانم مردم سهراب را تنها نمی گذارند، دلم آشوب است که مردم بیایند و باتوم بخورند. تنم می لرزد وقتی فکر می کنم جوانی برای همراهی با سهراب بیاید و تنش از خشونت این حکومت زخمی شود. هرکسی هم که با من تماس گرفت، حتی به بستگانم هم گفته ام به بهشت زهرا نیایند، خودم تنها می روم.

خانواده شهدای دیگر هم می خواهند فردا بروند بهشت زهرا. می گویید از مردم هیچ توقعی ندارید، از موسوی و کروبی و از سران جنبش سبز چطور؟ به نظر شما آنها باید چگونه همراهی کنند؟

متاسفانه هر کس بخواهد حرفی بزند، طرف مقابل قدرت دارد و جواب هر اعتراضی را با چماق و باتوم و گلوله و زندان می دهد. چه توقعی می توان داشت وقتی فضا تا این اندازه امنیتی است. با اسلحه به مردم و فعالین سیاسی و جنبش سبزی ها حمله می کنند، نمی خواهند باور کنند که یک نیروی عظیمی در ایران وجود دارند که معترض هستند، این مردم معترض در خود ایران وجود دارند و حق شان است که اعتراض کنند. باید به مردم جواب بدهند کسانی که در این کشور اجازه حمل اسلحه دارند چه گروهی هستند و متعلق به کجا هستند، یعنی نیروی انتظامی نمی داند چه کسانی با اسلحه به فعالین سیاسی و به مردم حمله می کنند؟

می گویند نیروهای خودسر حمله می کنند و احمدی نژاد هم که دیشب در برنامه زنده تلویزیونی اعلام کرده است، دولت ایشان راضی به آزار رساندن مردم نیست و حتی برخوردهای خشنی که با جوانان هم اخیرا صورت می گیرد به دولت ایشان ربطی ندارد.

دروغ می گوید. به اسم دولت است، اگر نیست، پس دولتی که توان برقراری امنیت ملت را ندارد دیگر نامش دولت نیست. اصلا فرض کنیم که راست می گویند و نیروهای خودسر می زنند جوانان مردم را لت و پار می کنند، دولتی که نتواند در طول همین یک سال پیدا کند این گروه های خودسر از کجا تغذیه می کنند دولت نیست. این ها آدم را دیوانه می کند، که دهان هر منتقد دولت را بسته اند و بعد می نشیند و می گویند آزادی وجود دارد. بعد هم که می بینند یک سیل عظیم مردم به خیابان می آیند ناگهان وحشت می کنند و گلوله می کشند و بعد هم می گویند خودسر بوده.

تا به حال به خود آقای احمدی نژاد یا دولت نامه نوشته اید و همین حرف ها را به آنها هم گفته اید؟

احمدی نژاد رییس جمهور ما نیست که به ایشان نامه بنویسم. خیلی ها ایشان را به عنوان رییس جمهور ایران قبول ندارند. کسی که صدای این همه معترض به نتیجه انتخابات را نمی شنود اصلا مورد قبول ما نیست که بخواهیم برایش نامه بنویسیم.

به هر حال ایشان الان رییس دولت است و رسانه های وابسته به دولت ایشان هم می گویند مسوول کشته شدن جوانان سران جنبش و کسانی هستند که به خیابان آمده اند.

جنبش خود مردم هستند، موسوی و کروبی در تمام این مدت از حق مردم برای یک اعتراض ساده دفاع کردند، آقایان باید جواب بدهند از چه ترسیدند، وحشت شان از چه بود که معترضان را کشتند و بعد در رسانه و صدا و سیما خانواده ها حتی یک کلمه در مورد این همه آدم که به خاک و خون کشیده شد ننوشته اند.

به تازگی نوشته اند و طرح شکایت از موسوی و کروبی را برای کشته شدن شهروندان هم عنوان کرده اند

این موسوی و کروبی و جنبش سبز است که باید از صدا و سیما و دولت شکایت کنند که کشته شدن جوانان را به دروغ انکار می کنند. چرا صدا و سیمای جمهوری اسلامی نمی آید با خود من مصاحبه نمی کند. من پا برهنه برای انقلاب سال ۵۷ به خیابان رفتم و جمهوری اسلامی شکل گرفت حالا همان جمهوری اسلامی باید پسر جوان مرا در خیابان بکشد؟ من این اجازه را نمی دهم . این من هستم که باید از چنین نظامی شکایت کنم. از هیچ کسی به جز خدا هم نمی ترسم و باور دارم تنها حکومتی که از خدا نمی ترسد می تواند تا این اندازه به مردمش ظلم کند، به مردم اش حمله کند و طاقت چند شاخه گل و شمع را هم در محفل عزاداری ما نداشته باشد و الان هم که با شما حرف می زنم تمام مکالمات ما را دارند شنود می کنند، لحظه به لحظه زندگی ما را تحت نظر گرفته اند و به هر بهانه ای سر و کله شان در شهرک ما پیدا می شود و امنیت را از ما گرفته اند، بگذار صد تا کنترل برای ما بگذارند، به کسانی که صحبت های ما را الان دارند می شنوند از همین جا می گویم؛ من چیزهایی در راهپیمایی های پارسال دیده ام که دیگر از هیچ چیزی نمی ترسم و خوب می دانم چه کسانی به روی مردم گلوله می کشند، دلم با خدا است و شما چون خدا را ندارید تا این اندازه وحشت کرده اید و به جان مردم افتاده اید و شب و روز دور و بر خانه های مردم پرسه می زنید تا مبادا اعتراض کنند.

چه چیزی در راهپیمایی پارسال دیده اید؟

خیلی چیزها که بعدا بیشتر و بیشتر خواهم گفت، اما یک نمونه کوچک آن همین است که جلوی چشم های ما به کسانی که با باتوم به جان مردم افتاده بودند پول می دادند، یعنی حتی حساب و کتاب هایشان با باتوم به دستان را چلوی چشم های ما انجام می دادند تا ببینیم و بیشتر بترسیم که اینها برای کشته شدن مردم حاضرند پول خرج بکنند، صدا و سیما این همه پول داده است که یک خانمی را بیاورد تا در مورد کشته شدن ندا فیلم بسازند.

آیا در مورد کشته شدن سهراب هم تا به حال هیچ سناریویی ساخته اند؟

من به آنها اجازه چنین کاری را نمی دهم. به خدا مادر ندا خیلی طاقت دارد که این فیلم ها را در صدا و سیما می بیند من پدرشان در می آوردم اگر چنین دروغ های سخیفی را در مورد سهراب تحویل مردم می دادند. باید بیایند اعتراف کنند که سهراب و جوانان دیگر را واقعا چه کسانی کشتند. باید جرات کنند و پای صحبت ما مادران بنشینند. ما حکومت را از آنها نمی خواهیم. حکومت مال خودشان، اما تا جواب ما را ندهند، رهایشان نمی کنیم. تا پاسخ ندهند چه کسی مجوز حمل اسلحه در راهپیمایی های مسالمت آمیز را صادر کرده است و چه کسی مجاز است خون هم وطن خود را بریزد، ساکت نمی شوم. قوه قضاییه و مجلس باید پاسخگو باشند.

مشخصا به چه نماینده ای در مجلس نامه نوشته اید؟

من به آقای ابوترابی نماینده مجلس نامه نوشتم، به او گفتم دنبال بچه من بگرد، جوابی نداد، وقتی جنازه بچه ام را پیدا کردم هم حتی یک تماس ساده هم نگرفتند. هم من و هم سهراب در انتخابات همین مجلس شرکت کرده بودیم، این کسانی که در مجلس نشسته اند نماینده های کدام مردم هستند؟ چرا حتی یک خط جواب نامه های مرا نداده اند؟ قوه قضاییه که می گویند مستقل است چرا جواب ما را نداد، همه مردم دیدند من برای پیدا کردن جسد بچه ام چه دردهایی کشیدم اما از این مجلس و از این قوه قضاییه هیچ صدایی در نیامد. من که هرگز به دولت احمدی نژاد نامه نخواهم نوشت اما تا مجلس و قوه قضاییه پاسخ نامه های مرا ندهند، نمی بخشم و ساکت هم نمی شوم.

به عنوان آخرین سوال فردا را چگونه می بینید؟ هم سالگرد شهادت سهراب و شهدای دیگر است و هم سالگرد بزرگترین راهپیمایی اعتراضی مردم در سال گذشته.

چند شب پیش که به خانه ما حمله کردند و شمع ها را خاموش کردند، معلوم بود که با ایجاد وحشت می خواستند ما را خانه نشین کنند، برای من دیگر هیچ فرقی ندارد که فردا و فردا ها چه بلایی سر خودم می آورند، اگر فردا تمام خانه مرا هم محاصره کنند، باز هم به بهشت زهرا می روم تا به سهراب بگویم، در تمام این یک سال فراموشش نکردیم، به سهراب باید بگویم، تو فقط دنبال رای گمشده ات رفتی، تو به این حکومت، به این شورای نگهبان ، به این انتخابات اعتماد کرده بودی و رای دادی، اما وقتی تو را کشتند، دیگر همه چیز تمام شد، ما دیگر به شورای نگهبان و کسانی که ادعای عدالت دارند به راحتی اعتماد نمی کنیم . از دیدگاه یک نظامی که همه مردم را مجرم می داند شاید با مرگ سهراب همه چیز تمام شده باشد اما باید فردا بروم بالای سر سهراب بایستم و به بگویم: تو را کشتند ولی یک نسل زنده شد، صدای تو و دوستان دیگرت همه جای این کشور شنیده می شود. پسرم در راهپیمایی خرداد ماه سال گذشته دنبال حق اش رفته بود، باید به پسرم بگویم: آرام باش سهراب عزیزم که صدای حق خواهی تو این روزها همه جا شنیده می شود.